آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

اول اینکه پاور کامپیوتر خودم در اثر رفت و آمد یک ثانیه ای برق سوخته.

دوم اینکه مسافرما پریشب از راه رسید.

سوم اینکه دو تکه یادداشت دارم یکی از پنجشنبه و یکی از شنبه شب که جایی بجز اینجا ندارند  که بعد از چهارم اینکه می نویسمشان

چهارم اینکه مرسی از پیام های پر مهر شما و بخصوص سید عزیزم و مهر همیشگی اش.

۱- یادداشت اول:

    عصر پنجشنبه است. مسافر ما نیمه شب شنبه می رسد. نه! نیمه شب جمعه. حلاصه جمعه که بخواهد شنبه بشود!

دوسال پیش آمده بود. آن موقع حال مادرم خوب بود هنوز. شوق آمدنش را داشت. مثل همیشه خانه را دسته ی گل کرده بود و با ما به فرودگاه آمده بود. چه کسی فکر می کرد همان روزها، روز های اول بیماری اش است؟ دایی ام یکسال از مادرم کوچک تر است. خدا نکند ببینم او هم به سرزندگی همیشه نباشد.

فردا سرمان خیلی شلوغ خواهد شد. مبل های سالن را می خواهم بگویم بیایند ببرند و مبل های هال را بگذارم جای آنها. توی هال به جایش یک میز گرد خوشگل که الان گوشه ی نهار خوری ست را می گذارم با چهار تا صندلی خودش. امسال می خواهم روی این میز هفت سین بچینم. جای پیانو را هم تغییر  می دهم. خانه بعد از سی سال نفسی تازه می کند. 

خوب است که می آیی دایی مهربانم. شب ها می نشینیم ، غصه هارا می گذاریم وسط با هم نصف می کنیم و می خوریم! اینطوری سهم هر کداممان کمتر می شود.  

۱۷/۱۲/۸۵

۲- یادداشت دوم:

صلاح کار کجا و من خراب کجا...

گرفته و خسته ام. بغضی رها نشدنی در گلویم جاخوش کرده. چشم هایم به روی حقیقت انگار در حالت باز مانده ای خشک شده اند. نگاهش می کنم؟ نه! خیره به جایی پشت آنم؟ نه! مثل مجسمه یا جسدی با چشم هایی باز مانده بر حقیقت تلخی که چشیدن طعمش تمامی ندارد.

شادی آمدن دایی ام را بغض ماجراهای شهریور ماه از من گرفت. هیچکس صلاح کار را نمی داند. هیچکس...

دایی ام می گوید :‌درست می شود!

اما من میدانم که نمی شود.

۱۹/۱۲/۸۵

+ کتا ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٠
comment نظرات ()