آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حکايت موکت کهنه ی منزل پدری!

گفته بودم که موکت قسمت هال و راهروی اتاق خواب ها بعد از سی سال بد جوری داغون و پوسیده شده. یک گوشه اش که ور آمده و همیشه موقع راه رفتن گیر میکند به پای آدم را دخترک برگرداند و دیدیم زیرش کاملن پودر شده. تکه تکه و جا به جا هم نخ نما. تمام درز هایش ور آمده. خلاصه اینکه دیشب با حمید رفتیم پی موکت نو.

چقدر موکت خوب گران شده ! موکت های خارجی معمولی از حدود متری ده هزار تومان تا هفده هزار تومان. و من که چهل متر می خواستم وقتی در اولین مغازه قیمت را ضرب در چهل  کردم ، لبخندم بر عکس شد.

پالاز موکت ایران متری حدود شش هزار تومان. اما از طرح هایش خوشمان نیامد. همینطوری اش انگار کثیف بود. آدم دلش می خواست جارو برقی بکشد رویش! نا امید به خاطر گرانی ، خیابان ِ سهروردی را به سمت جنوب قدم می زدیم که چشممان به موکت های همدان افتاد. متری حدود دو هزار تومان و رنگی که می خواستم. ارزان قیمت بود اما هر چه بود از این موکت های سی ساله ی پوسیده ی درب و داغان بهتر بود.

***

توی موکت فروشی یک لحظه چشمم به صورت اش افتاد. آنجا که من تردید داشتم که بی اجازه ی پدر معامله را تمام کنیم یا نه و او اصرار داشت که دوباره وقت و نیرو نگذاریم روی این همه راه و کار را همینجا تمام کنیم.

من که نگاهم به جای اینکه در چشم های او باشد به گوشه و کنار مغازه و عبور آدم های اسفند ماهی و چراغ های شب بیرون مغازه بود ، یک لحظه چشمم به صورت اش افتاد...چرا انگار بود که مدت هاست ندیده بودم اش؟ خسته و لاغر تر از همیشه بود. با ته ریشی که کمتر وقتی روی صورت اش پیدا می شود. بی هیچ شوق و امیدی گفت: « اگه میخوای، تصمیم تو همین الان بگیر! زنگ بزن از همینجا به بابا بگو. »

خستگی چهره اش حک شد توی ذهنم.

موکت را خریدیم. بیرون مغازه باد سردی می وزید و باران تندی هم همراه این باد توی صورتمان می خورد...

***

برگشتیم و به پدر گفتم برای هال و راهرو موکت خریدیم و فردا می آیند برای نصبش. پدر با دستش به موکت فعلی اشاره کرد و گفت: بابا این موکت که چیزیش نیست! جنسشم عالیه. ...آلمانیه...

 

+ کتا ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٦
comment نظرات ()