آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
آه.
امروز فقط دلم می خواهد بنویسم آه.
..........................................................................................................................
مدتیست حرف ندارم. شعر ندارم. قصه ندارم. آنقدر در خودم ضد و نقیضم که نمی دانم حقیقت ام کدام است. همیشه خواسته ام راست و صادق باشم. حالا هم راستی را گم کرده ام هم صداقت را. آدم درونم زانوی غم به بغل گرفته و کنجی نشسته.
.............................................................................................................................
اینطور وقت ها راهی هست. من اسمش را می گذارم جاده ی کلمه ها. کلمه ها را بی فکر و بی توجه به معنی شان به محض اینکه به ذهن می آیند می نویسم.آخرش معمولن یک عبارت در می آید. بازی شیرینیست. مثلن
کوه - انبوه - شتاب - کلمه - ماد ر- برگ - برگ ریزان - انتباه - سیاهی - شکست - دود - مه - شب - تنها - ناپایدار - خوبی- بدی- زشتی- انسان - کلمه - سکوت -شب - درخت - تنها - یادگار - راه - مرد - کشتی- بندر - دریا- زندگی- زندگی - زندگی ... و باز هم زندگی! چه فرصت کسالت باری.
...............................................................................................................................
یاد اون آدمی افتادم که تو وبلاگش نوشته بود فرصتی که ما داریم همانقدر است که مثلن کسانی مثل ابو علی سینا و مادام کوری داشتند. نمی دانم دنیا یی که توش بودند چطور بود که حوصله ی فرصتشان را هم داشتند. دنبال بهانه می گردم یا اینکه جو آنقدر سیاه است که آدم به مرگ راضی می شود؟
..................................................................................................................................
باز از هیچی بهتر بود نه؟ اولش خیال می کردم امروز بجز یک آه هیچی نمی توانم بنویسم.
..............................................................................................................
ديروز از هشت صبح تا هشت شب سرکار بودم چه کار پر استرسی. ساعت ۶ جلسه بود و طبق معمول کار ها به دقيقه ی نود رسيد. نتوانستم بروم امتحان آئين نامه بدهم. شايد سه شنبه بروم.