آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

من (در حالیکه شیطان رفته توی جلدم )

 

من (در حالیکه شیطان رفته توی جلدم )

:

آقا من انقد از این آخرین خاطره های یک نفر مرده که تعریف میکنن خوشم میاد. یکی که تازه می میره دلم قیلی ویلی میره برای آخرین ساعاتش، آخرین حرکاتش، آخرین کلماتش...

 

 عمو جان میم

از زبان زن برادر:

 - عصر حالش خوب بود، یه کم سینه ش درد گرفت. رفتیم دکتر یه زیر زبونی داد بهش بهتر شد. عصر نشسته بود همینجا ...روی همین صندلی که شما الان نشستین! من براش چایی آوردم. چایی ه رو خورد و گفت عجب عالی بود. چی تو این چایی ریخته بودی که همه ی درد های منو از بین برد. رفتم یه چایی دیگه براش آوردم اومدم دیدم سرشو گذاشته به پشتی صندلی. فکرکردم خوابیده. بعد یه مدت دیدم رنگش پرید...

 

خانم صاد

از زبان دخترش

- عصر توی بیمارستان نشسته بود. به "شین خانم" حتی تعارف کرد که بشینه. گفت صندلی بیارن. سکته رو رد کرده بود. ما گفتیم دیگه فردا مرخص اش می کنن...

 

بابای سین

از زبان سین

- بابام بعد از ظهر اومد خونه. به مامانم گفت غذای امروز سنگین بود. نهار باقالی پلو داشتیم. یه نوشابه برداشت با شیشه سر کشید دو قدم رفت توی راهرو اول نشست رو زمین من دویدم سرشو گرفتم تو بغلم...همونجا تموم کرد...

 

نون

از زبان شوهرش

- صبح ساعت پنج بردنش تو آی سی یو منو فرستادن خونه. گفتم بهش می رسن خوب میشه ها. ساعت هشت تلفن زدن که بیاین حال مریضتون خوب نیست. دفتر چه بیمه شم بیارین... می گفتن انگشتاش مثل چنگ زدن خشک شده بود. انگار که لحظه ی آخر ملافه ها رو گرفته تو مشتش...

 

آقای ف

از زبان همسرش

- از هیجان مرد. قرار بود رئیس جمهور بره شهرستانشون کتابخونه ای رو که ساخته بود افتتاح کنه. همونجا قبل از اینکه رئیس جمهور برسه رو پله ها تموم کرد.

 

مادر بزرگ

از زبان خودم

- مادر بزرگ خیلی آرام مرد. آنطور که هیچکس نفهمید دقیقن کی تمام کرده. او روز ها بود که همانطور بی حرکت بر تخت خوابیده بود. تنها چیزی که نشان زندگی اش بود حرکت آرام سینه اش. من دائم می رفتم بالای سرش و چشم می دوختم به همان حرکت آرام. ساعت ده صبح بود که دیدم هیچ حرکتی در بین نیست. از کی اش را خدا میداند

 

 دایی الف

از زبان همسرش

-  عصر توی حیاط باغبانی می کرد. می دونین که !عاشق گل و گیاه بود. رفته بود خانه ی لیلا برای تولد نوه ی تازه. آرایانا شش روزه بود. توی باغچه ی خانه ی لیلا افتاد

 

شوهر واو

از زبان واو

-                                 رفته بود دوچرخه سواری. این آخر سری ها البته کمی هم افسرده بود. می رفت پیش روانپزشک. اما نه آنقدر که ...خب یه کمی زندگی بهش فشار آورده بود. اما بجز راننده ی قطار شهری کسی ندیده دقیقن چه اتفاقی افتاده.او هم تنها چیزی که گفته این بوده که ناگهان دیده مردی خم شده جلوی  تراموا و کله ش با جلوی تراموا بر خورد کرده. کسی چه میداند راست می گوید یا نه... همه ش حدس و گمان است.

 

پسر آقای دکتر

از زبان پدرش

قرار بود بریم مهمونی. ما طبقه پایین بودیم . هر چی منتظرش شدیم نیومد پایین. آخرش رفتیم بالا در اتاقشو که باز کردیم دیدیم با لباس مهمونی و کراواتی که قرار بود ببنده خودشو آویزون کرده...

 

 

 مخاطب درونی: این حرفا چیه نوشتی؟ آدم بی عقل! حالا هر کسی عزیزی از دست داده یاد آخرین خاطراتش می افته. این چه کاری بود ؟

من:  به خدا من نمی خواستم ناراحتشون کنم. خب این آخرین خاطره ها همینطور هی توی سرم تکرار می شن. اینجا ننویسم کجا بنویسم؟ بعدشم اینکه همه می میریم. چرا باید از اینطور یاد ها فرار کنیم؟ مخاطب درونی: خیلی بی عقلی.

من : هستم که باشم.

فعلن که قهر کردیم با هم.  

 

پی نوشت : دیشب خواب بدی می دیدم. حال بابام خوب نبود.

+ کتا ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٤
comment نظرات ()