آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شايد

دلشوره دارم. دلشوره ی آمدن بهار. کار های مانده. دلشوره ی روز های آخر اسفند شاید. گرچه امسال خیلی خیلی زود خانه تکانی را شروع کردم اما تکاندن یک خانه ی سیصد متری زمان نمی شناسد. مادرم همیشه می گفت این خانه را از آن سر که شروع می کنم به تمیز کردن به این سر که می رسم ، آن سر دوباره کثیف شده. راست می گفت.  

دائی ام جمعه که شب بشود می آید. امسال خیلی کار ها کردم توی خانه ی پدرم. اجازه هم نگرفتم! امروز پرده ی آشپز خانه آماده می شود. دوازده تا صندلی نهار خوری و چهار تا صندلی دیگر را هم داده بودم رویه هایش را عوض کنند که امروز آماده می شود و می آورند. پرده های سالن هفدهم آماده می شود. یک تکه ی خانه که شامل نشیمن و راهروی اتاق خواب ها می باشد موکت است که سی سال از عمرش می گذرد. اگر بتوانم این موکت را هم عوض کنم کار مهمی انجام داده ام.

بعد از آن می ماند چهار تا اتاق که پرده شویی و شیشه پاک کنی دارد.

خانه ی ما نه تا پنجره دارد. از این نه تا من چهارتا و نصفی را رو به راه کرده ام. می ماند چهار تا و نصفی دیگر.

خدا قوت خدا قوت !! یادم باشد پتو ها را هم بفرستم خشک شویی. این کار ها تا جمعه تمام می شود؟

 

یک فکر های دیگری هم هست در سرم. آمدن بهار که دلشوره ندارد. دارد؟ نیامدن بهار است که دلشوره می آورد. نه؟

همچی همه ش از خانه تکانی می نویسد که انگار هیچ کار دیگری توی دنیا نیست! نه هیچ حسرتی نه هیچ یادی...

ای بابا ! دو کلوم سیال ذهن نمی شود با خیال راحت نوشت؟ آخه من نمی دونم سیال ذهن تو شده این؟!

این وسط حرف های من و مخاطب درونی قاطی شد. امروز دیده کسی اینجا نیست بلند بلند حرف می زند من هم صدایش را از صدای خودم تمیز نمیدهم.

امروز حمید رفته به سفری که هفته ی پیش نرفت. بعله که بعله! من الان در شرکت تنها هستم. خانم همکارمان هم دوشنبه ها نمی آید. اما هیچ موزیکی نگذاشته ام هنوز. تشنه ی سکوتم همچنان.

...

 سکوت،

نگاه ِ گاه بگاهی به بیرون پنجره

و دل دادن به نسیمی

که آرام می وزد ...  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان هم ساعت دوازده و بیست دقیقه ست. من یک ربع به سه باید برم دنبال دخترک. برای این دو ساعت و نیم برنامه های مفرح پیشنهادی پذیرفته می شوند!!

 پی نوشت: امروز اینجا شاید ده بار به روز شود یا به آخر این پست ده بار چیزی اضافه شود. شاید هم نشود!

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٤
comment نظرات ()