آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ميگن که:

ده دقیقه وقت دارم. نمی دانم چکارش کنم. چهل دقیقه را تلف کرده ام و حالا با این ده دقیقه ی باقیمانده خوشم.

حرفم هم نمی آید. ساکت ام. حتی اگر نزدیک ترین دوستم هم الان اینجا بود باز هم حرفی نداشتم. نمی دانم چرا این روز ها اینهمه ساکت شده ام. انگار که واقعه ی مهمی در شرف وقوع باشد و آدم بخواهد حواسش را روی آنچه خواهد شد متمرکز کند.

این پست امیرانه را باز امروز خواندم. نمی دانم چرا یاد یک صحنه از منظومه ی آرش کمانگیر ِ کسرایی افتادم. آنجا، قبل از اینکه آرش از میان جمع بیرون بیاید یک سکوت و هراسی در شعر هست. دچار همان فضا شده ام.

از ده دقیقه ی من پنچ دقیقه اش گذشت. این را پست می کنم و پنج دقیقه ی بعد را وبلاگ می خوانم ! راستی کجا سر بزنم؟‌

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: می گن که شونزده روز مونده به عید. من نمی دونم!!

+ کتا ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱۳
comment نظرات ()