آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حرف هایی هم گاه

 

 

 

حرف هایی هم گاه

جایی از زبان می مانند

 

 آنقدر

 

تا بی رمق

یا به خواب می روند

 

یا نمی فهمی کجا گم شدند

 

 

 از آن بدتر آنست که گاه

 

حس کنی

 

خودت هم حرفی بودی

 

که بر نوک زبانی

 

از یاد رفت

+ کتا ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٢
comment نظرات ()