آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
بین ما باز حرف هایی شد. حرف هایی از جنس حقیقت . طولانی مدوام. تلخ.
طعم دهانم برگشت.
به او گفتم بیا به راه رویا برویم. کام را شیرین می کند. قرارمان « همین لحظه ، ...
بعد بیرون پنجره را نگاه کردم: بالای آن کوه! »... و خندیدم.
گفت که حرف هام مثل مخدر می ماند.
باید از من گریخت
...ورفت
