آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

باید از من گریخت

بین ما باز حرف هایی شد. حرف هایی از جنس حقیقت . طولانی مدوام. تلخ.

 طعم دهانم برگشت.

 به او گفتم بیا به راه رویا برویم. کام را شیرین می کند. قرارمان « همین لحظه ، ...

 بعد بیرون پنجره را نگاه کردم:‌ بالای آن کوه! »... و خندیدم.

گفت که حرف هام مثل مخدر می ماند.

 باید از من گریخت

             ...ورفت

+ کتا ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٠
comment نظرات ()