آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شانس در شهر ما

 

 

ساعت چهارو نیم بود و توی یک خیابان فرعی در جهت شمال به جنوب، توی ترافیک بین ماشین ها گیر افتاده بودم. قرار بود اول برم دنبال حمید که بعدش با هم بریم دنبال دخترک که ساعت پنج کلاس زبانش تعطیل می شد و او را بگذاریم خانه و بعد با هم برویم برای پنجره ها قفل و دستگیره و لولا ببینیم.

 من جایی بین این دو بودم. یعنی برای رسیدن به حمید باید می رفتم سمت جنوب اما برای رسیدن به دخترک باید می رفتم سمت شمال. و عقربه های ساعت، پا به پای فکر های من می دویدند اما ماشین ها همچنان سر جای خودشان ایستاده بودند.

 

 ساعت که یک ربع به پنج شد، ماشین من تنها چند متری جلو رفته بود. و به یک کوچه نزدیک می شدم که می توانستم بپیچم توی آن و مسیرم را به سمت دخترک تغییر دهم. زنگ زدم این را به حمید گفتم و قرار شد من از آن کوچه برگردم بروم اول سراغ دخترک و بعد بروم دنبال حمید.

 

به سر کوچه ای که می شد از آن از ترافیک فرار کرد رسیدم. میدانستم به موازات همین خیابان که من در آن به سمت جنوب گیر افتاده ام، انتهای این کوچه خیابان دیگری هست که به سمت شمال یکطرفه است.  و بی درنگ در کوچه ی راه نجات که سمت چپ ام بود  پیچیدم.  راه کوچه تا انتها باز بود. اما ته کوچه در حالیکه خیابانی که قرار بود من بپیچم تویش، به سمت شمال یکطرفه بود در کمال تعجب دیدم که سیل ماشین هایی که در جهت عکس حرکت خیابان و در مسیر ورود ممنوع در حرکت بودند، راهم را بسته بود.

 

 

ساعت به پنج نزدیک می شد و نه راه ِپس داشتم و نه راه ِ پیش! من که ورود ممنوع نمی رفتم چقدر باید می ایستادم که ماشین هایی که ورود ممنوع آمده اند معطل نشوند؟ چکار باید می کردم؟

 

 

 

 

***

 

عزمم را جزم کردم و ماشین جلویی ام که رد شد و چند ثانیه جلوی ماشینم خالی شد، سریع فرمان را پیچاندم سمت شمال و گاز دادم. نتیجه این شد که صاف شاخ تو شاخ ماشین های خاطی شدم.

 

راننده ی ماشین مقابل ام که یک سمند نقره ای بود مردی بود که  معلوم بود تعجب کرده. اخم هایش را در هم برد و با دست بهم فرمان داد و اشاره کرد که ماشین ام را ببرم سمت راست که کمی جا به جا شود و راه ایشان باز شود.

 

من هم ترمز دستی را کشیدم و با دست بهش اشاره کردم که : شما بروید عقب!

 

راننده ی سمند شیشه را پایین کشید و سرش را کجکی از پنجره اش بیرون آورد و فریاد زد:" راه رو بند آوردی!...بگیر کنار ما رد شیم!!"

 

کمر بند ماشین را باز کردم و بی درنگ پیاده شدم و رفتم کنار پنجره ی ماشین اش و با عصبانیت گفتم: " جنابعالی ورود ممنوع تشریف آوردین، "من" راهو بند آوردم؟؟؟ من از جام یک متر هم تکون نمی خورم آقا! شما بفرمائین عقب.

 

راننده ی سمند گفت : ببین پشت سر من ده تا ماشینه. شما بیا کنار ما رد شیم. صدایم  که بلند تر شده بود را می شنیدم که سر راننده فریاد می زد: ورود ممنوع اومدین دو قورت و نیمتون هم باقیه؟

 

راننده به پشت سرش باز نگاه کرد و گفت : چطور برم عقب؟

 

من هم مثل پلیس ها دست راستم را بردم بالا و اشاره به بقیه ی ماشین هایی که پشت سرش بودند گفتم: "همه تان می روید عقب! "

 

بعد با چهره ی اخم آلود و گام های محکم رفتم سراغ ماشین پشتی که یک پرشیای سیاه بود. تا من رسیدم بهش گفت: " چکار کنیم؟ " گفتم:" ورود ممنوع نیایید!....بچه ی من نیم ساعته تو سرما منتظر منه فقط به این علت که آقایان ورود ممنون تشریف آورده اند! ؟"

 

ماشین پشت پرشیا خودش را کج کرد و توی ورودی یک پارکینگ رفت و به پژو راه داد و پژو دنده عقب کرفت. ماشین پشت سری اش هم دنده عقب گرفته بود و رفته بود یک گوشه و راه را باز کرده بود. پژو هم رفت عقب و سمند هم همینطور.

 

سوار ماشین شدم و رو به جلو پیش رفتم و از دیدن ده تا ماشین خاطی که به عقب و چپ و راست می رفتند که راه من باز شود آی کیف کردم.....

 

J

 

 

 

این ها را با هیجان و افتخار برای حمید تعریف  کردم. اما او گفت : شانس آوردی که به یک راننده ی لات و لوت بر نخوردی. ممکن بود بزنن ماشینتو درب و داغون کنن و بعد برن. اون موقع چکار می کردی؟

 

 

 

L

 

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٩
comment نظرات ()