آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از صبح تا ساعت نه و نیم

 

یک ربع به شش صبح، مرا که خواب بودم بوسید و خداحافظی کرد. گفت:« بلند نشو! من رفتم...» همان وقت بود که نگاه خوابالودم را به عقربه های سیاه بر زمینه ی سپید ساعت رومیزی انداختم و دیدم نیم ساعت تا رفتن اش مانده. بلند شدم و دوباره باصدای آهسته چنان که نخواهد دیگران را هم بیدار کند گفت:« بلند نشو! فقط خواستم خدافظی کنم.» اما لحنش را می شناختم که از اینکه بلند می شوم خوشحال است. آب را خودش گذاشته بود و جوش بود. چای دم کردم. نان و پنیر گذاشتم. دو سه تا پیش دستی از دیشب مانده بود شستم. آمد صبحانه خورد و دو تا سیب و دو تا نارنگی و دو تا خیار و دو تا پرتقال هم برایش در ظرف دربسته گذاشتم که ببرد. گفتم مسکن یادت نرود. گفتم دوربین یادت نرود. و راس ساعت شش و ربع،  پژوی آقای مهندس دال جلوی خانه ایستاد و او از پنجره رو به پایین دستی تکان داد و مرا بوسید و در ِ آسانسور بسته شد و رفت پایین.

 

***

 

از پنجره ی راه پله نگاهی به ابر های تیره انداختم. نگاهی هم سمت کوه ها که هیچ پیدا نبودند امروز صبح. بعد پایین را نگاه کردم و حمید را که سوار پژو شد و در را بست. لباسم کم بود. سردم شد. برگشتم توی خانه و در را بستم. بی جهت رفتم اتاق دخترک که خواب خواب بود. گفتم نیم ساعت دیگر بخوابد و رفتم اتاق خودمان و دراز کشیدم اما خوابم نبرد. توی فکر او بودم که حالا تا برگردد باز مرا تا شب نیمه جان می کند. این مسافرت های زمستانه به شمال همیشه مرا می ترساند. آن هم امروز که دیشب پلیس راه گفته بود جاده چالوس بسته است. اما آنها از راه هزار می رفتند و هراز هم از خطرناکی دست کمی از چالوس نداشت. بعد فکر امروز افتادم که توی شرکت تنها هستم. او که رفت شمال و همکارمان هم امروز نمی آید و من می مانم و خودم. با خیال راحت وقت تلف می کنم. با خیال راحت آهنگ هایی که وقتی او هست نمی شود گوش داد از قبیل هایده یا کوهن گوش می کنم. با خیال راحت وبگردی های فراوان میکنم. با خیال راحت می توانم نهار هم نخورم. بروم سر یخچال و به هر چه هست قانع باشم. بعد از ظهر هم که بروم دنبال دخترک می توانیم با هم برویم ببینم جریان این آیس پک ها که تازگی ها مد شده و ما تا به حال نخورده ایم چیست.... توی همین فکر ها وقت چه زود گذشته بود. ده دقیقه به هفت رفتم دخترک را بیدار کردم و صبحانه اش را دادم و قبل از صبحانه

 

 گفتم امروز تو وبلاگت چی بنویسم؟ گفت حالا یه چیزی بهت میگم. و با عجله بلند شد رفت دنبال چیزی. شاید هم برای وبلاگش مطلبی داشت شاید هم رفته بود دنبال کتابی دفتری چیزی که یادش رفته بود بردارد...من برایش دو تا لقمه گرفتم و گذاشتم توی بشقابش و منتظر نشستم تا آمد و صبحانه خورد و یک حرف هایی هم زدیم اما الان یادم نیست چه حرفایی و بعد دو تایی رفتیم پایین و بردمش مدرسه. ته کوچه ی مدرسه شان یک سری پله می رسد به اتوبان کردستان. آنجا بوسیدمش. چه بوسه های خوشمزه ای... بعد او از پله ها رفت پایین بطرف مدرسه و هر پنج متر یکبار هم برمی گشت مرا نگاه می کرد و لبخند می زد و بای بای می کرد و من می ترسیدم نکند جلوی پایش را نبیند و زمین بخورد. اما به سلامت رسید و آخرین بای بای را هم از در مدرسه که وارد می شد کرد و پشت در نا پدید شد. و من فکر کردم هرکس ما را در این حالت دیده باشد می گوید چه مادر و دختر لوسی!

 

***

 

خانه که برگشتم مادرم هنوز خواب بود. برای فریبا ی خودمان اس ام اس دادم که امروز توی شرکت تنها هستم. اینکه منظور خودم از فرستادن این اس ام اس دقیقن چه بود را خودم هم نمیدانم !! شاید یاد  فیلم ماه تلخ بودم که فریبا گفته بود هر وقت تنها بودی بگو برایت بفرستم ببین!  اما فریبا هم اس ام اسم را جواب داد که او هم سرکار نیست و رفته دنبال بیمه.

 

بلند شدم رفتم یک سری لباس های تل انبار شده را آوردم ریختم توی ماشین لباسشویی. بعد رفتم اتاق مادرم در را باز کردم. مادر هم همزمان با باز شدن در چشم هایش را گشود. لبخند زدم گفتم سلام. نگاه هم کرد و هیچ نگفت اما من همیشه فکر میکنم توی دلش می گوید سلام. رفتم کنارش روی تخت نشستم. پرسیدم می خواهید بلند شوید؟ باز هم جواب نداد. اما من فکر کردم حتمن توی دلش گفته بله. پتو را کنار زدم و دستش را گرفتم و بلندش کردم. بعد رفتیم دستشویی و لباس پوشاندم و بردمش سر میز صبحانه. حرکات مادرم کند است و من هم هولش نمی کنم. بنا بر این این کار ها خیلی طول کشید. به ساعت آشپزخانه نگاه کردم که  شده بود  نه و ده دقیقه. یک دستمال گرد گیری روی کابینت بود که برداشتم و نمدارش کردم و نمی دانم چرا در ماشین رختشویی را تمیز کردم. بعد پنجره را باز کردم و هوای اسفند ماهی که انگار پشت پنجره منتظر بود که تا من در را باز می کنم خودش را دعوت کند تو ، با عجله همه جای آشپزخانه پخش شد. دستمال هنوز دستم بود و سرکی بیرون کشیدم که ببینم اگر کسی از آن پایین رد نمی شود بتکانمش. کسی نبود و تکاندم. همان وقت یک تاکسی آمد جلوی خانه ی ما ایستاد. با خودم گفتم حتمن با طبقه های پایین کار دارد. همینطور که داشتم نگاهش می کردم دیدم از در کنار راننده حمید پیاده شد !! نگاهی به ابر های تیره انداختم و بلند گفتم حمید برگشت!! جاده بسته بوده نتوانسته برود...

 

 

سه دقیقه مانده به دوازده ظهردوشنبه

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٧
comment نظرات ()