آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

که مثل همیشه بلند قد و قوی قامت ...

پدر دیروز بعد از صبحانه که تنها شدیم گفت چند کلمه حرف دارد. من گوش شدم. نمی دانم  چرا حس غم انگیزی همه جا را گرفته بود. حتی نور سبز رنگی که از شیشه های برق انداخته ی آشپز خانه سرک می کشید تو هم پر از غم بود. هر چند نگاه پدر همه آرامش بود و بس.

پدر برای نخستین بار ها از من تشکر کرد. صدایش با همیشه فرق داشت. شاید هم گوش ها من با همیشه فرق کرده بود.

بعد خجالتم داد و گفت تمام هزینه هایی که برای مادر می کنم را یادداشت کنم. ریز به ریز. من گفتم این چه حرفیست؟ گفتم ما بیشتر از این ها به شما بدهکاریم. گفتم اگر مهربانی های شما نبود که ما الان هیچ هم نداشتیم. 

به من نگاه نمی کرد اما نگاهش درخشید. من دیدم آن درخشش را. باز گفت که هر چیز به جای خود.

بعد صدایش انگار آهسته تر شد. یا گوش های من آهسته تر شنید که گفت این روز ها دستم تنگ است.

اینجا دیواری توی دلم فرو ریخت. نمی خواستم بشنوم. آخر چه گفتنی داشت این حرف ها.

گفت که دفتر کارش را گذاشته برای فروش. و امید داشت که به فروش می رود و تمام هزینه هایی را که من قرار است یادداشت کرده باشم بهم می دهد.

چرا ایستاده بودم و می شنیدم؟

چطور باید ازش می خواستم که مثل همیشه بلند قد و قوی قامت ایستاده باشد ته حیاط کودکی های من که شب هنگام از راه می رسید و من با شعف فریاد می زدم و آمدنش را به گوش مادر می رساندم و او آغوش گشوده بسویم می آمد و من که چسبیده بودم به دیوار خانه لحظه شماری می کردم رسیدن به دست های مهربانش را...؟‌

+ کتا ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٥
comment نظرات ()