آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آخر وقت کاری روز چهارشنبه

سردرد ملایمی دارم. اینتر نت را قطع کردم که برویم اما حمید دارد با تلفن صحبت می کند. سعی دارد چیزی را از پشت تلفن به نجار بفهماند. نمی دانم چرا حس می کنم نجار می فهمد اما خودش را می زند به نفهمیدن. از این تصور خنده ام می گیرد. به انگشت ها که روی کی بورد می دوند راحت باش می دهم و نگاهی به او می اندازم: گوشی به دست راستش گرفته. برعکس من که همیشه به دست چپ ام می گیرم. من حس می کنم با گوش چپ ام بهتر می شنوم اما او حتمن با گوش راستش بهتر می شنود. یکبار هم این سوال مسخره را ازش پرسیدم چند سال پیش! با هر دو گوش گوشی تلفن را که بوق آزاد می زد گوش داد و گفت فرقی نمی کند. اما من باز پیش خودم فکر کردم که حتمن فرقی می کند اما او به فرقش دقت نمی کند. وگرنه چرا همیشه گوشی را به دست راستش می گیرد؟ پای راستش را هم از زانو تکان های ریزی میدهد. خانه ی قبلی که بودیم هم اینکار را می کرد. می نشست پشت میز وسط آتلیه و روزنامه می خواند و پایش را همینطور تکان میداد. من که روبه مانیتور و پشت به او بودم اوایل می ترسیدم که زلزله شد! بعد که رو بر می گرداندم میدیدم تقصیر پا تکان دادن اوست. چرا تلفنش تمام نمی شود؟ چرا من که سر درد دارم کامپیوتر را خاموش نمی کنم و یک دقیقه چشم هایم را نمی بندم؟ دارد می خندد. و من خنده اش را همیشه دوست دارم. یک جوری خیال آدم را راحت می کند. گرچه که ناپایدار است. خیلی وقت ها هم تظاهر به خندیدن می کند اما من همان ها را هم دوست دارم. همانطور که در آن شعر گفتم : دوست دارم باور کنم دروغ های زیبا را...

حالا باید بروم خانه پرده آویزان کنم. خانه تکانی را دوست دارم و وقتی شیشه پاک می کنم یا وقتی که دارم کاشی های بالاهای دیوار آشپز خانه را گرد گیری می کنم یاد حرف غزل می افتم که گفته بود کارگر بگیر و خودت را خسته نکن و یاد حرف دختر دائی ام که گفت دو نفر می آیند سر تا ته خانه را برایت می روبند و برق می اندازند و می روند و از اینکه دارم خودم این کار را می کنم لذت می برم. لذتی که هیچکس هم خبرش را ندارد. نه به خاطر اینکه فکر کنم من بهتر از کارگر ها تمیز می کنم. نه به خاطر اینکه فکر صرفه جویی اش باشم. برای خاطر یک حس دوست داشتنی و غیر قابل توصیف که نمیدانم چیست. برای خاطر آمدن بهار که مرا این همه سر زنده نگه میدارد. برای اینکه در تمام مدت خانه تکانی یاد مادرم هستم که سال های سال این خانه را یک نفره می تکاند. برای اینکه دخترک شوق را در چشم های خانه ببیند و بر گونه های برق افتاده اش. ...

تلفن حمید تمام شد. یک ربع به هفت شب چهارشنبه.

.

.

                                                    

 

+ کتا ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۳
comment نظرات ()