آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
گاهی در مقابل همه چیز حس تکراری بودن بهم دست میدهد. انگار همه چیز هر روز نو می شود بجز من.
کار ها پیش می رود. آسمان رنگ عوض می کند. درخت ها حتی در خواب زمستانه لبخند می زنند. دخترک بزرگ می شود. مادرم پیر تر میشود.ساختمان ساخته می شود. گربه ها حتی هر روز حال و هوای دیگری دارند. من اما همانم که بودم. که خواهم بود. درست مثل یک مجسمه که ایستاده وسط یک میدان و چشم دوخته به تحرک شهر...