آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

...و زندگی همچنان بی رحم ادامه دارد...

باید بر خیزم. دستمال گردگیری بردارم. خاک از سر روی اشیا بر گیرم. شلوار دخترک باید کوتاه شود. خورشت قیمه می جوشد یادم نرود رب گوجه و نمک و زعفران.

راستی امروز اول پاییز است. این خبر خوبی نیست؟ می توان به آن آویخت و تا شب تاب خورد. چه قشنگ شد! ببین:

راستی امروز اول پاییز است

این خبر خوبی نیست؟

می توان به آن آویخت و تا شب تاب خورد...

فردا برای بار دوم امتحان آیین نامه دارم.باعث خجالت نيست که آدم تا اين سن و سال گواهينامه نگرفته باشد؟ فردا دخترک را صبح زود باید ببرم مدرسه. امروز عصر باید بروم شرکت کارهای فردایم را تمام کنم. فردا نیستم. آموزشگاه هستم. امروز حمام هم بروم. آیین نامه را هم مرور کنم. خورش نسوزد...بوی غذایم پیچیده در ساختمان.

زندگی شايد همین سر برداشتن هاست. چشم مالیدن ها و دوباره با نگاه نو جاده را پیمودن.

 

+ کتا ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱
comment نظرات ()