آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

سر نهار باز غر کار زد. گفت بی معرفتم. گفت او برای من همه کار می کند و من برای او هیچ کار. مثل همیشه دلم گرفت. نگاهم را مظلوم کردم و انداختم توی چشم هایش. نگاهش را سنگدل کرد و انداخت توی چشم هام. گفتم اگر کم کار می کنم مال اینست که حواسم سر جای خودش نیست. گفتم همین صبح امروز یک سری آشغال را به جای اینکه بریزم توی سطل زباله ریختم توی ماشین لباسشویی. اگر توی کار اشتباه کنم مسولیت اش به عهده ی کیست؟ اگر اندازه ها را اشتباه بزنم چه کسی مواخذه می شود؟ گفت همینطور خودت را بزن به خل و دیوانه بازی و کار نکن. روز به روز هم دیوانه تر شو. هی به خودت تلقین کن که بی حواسی و به کار شرکت هم بی توجه باش. گفتم من از این کار خوشم نمی آید. گفت تو از هیچ کاری خوشت نمی آید. همه کار را نصفه نصفه ول می کنی. اگر نقاشی دوست داری چرا نقاشی نمی کنی؟ گفتم نقاشی آتلیه می خواهد. وقت می خواهد . دل خوش می خواهد. گفت این ها همه بهانه است. گفتم من را دیگر دوست نداری. گفت حالا ببینم. و رفت.

باید ظرف های نهار را می شستم. دو تا بشقاب را جمع کردم و گذاشتم توی سینک. آستین هایم را زدم بالا.  اما نمی دانم چه چیز مرا کشاند بسویش.

                           

رفتم جلوی میزش ایستادم. سرش توی کار خودش بود. با اخم همیشگی اش کاغذ ها را پس و پیش می کرد. بعد از یکی دو دقیقه نگاهم کرد. همینطور نگاهش می کردم. گفت چیه؟ چرا مثل خری که به نعلبندش نگاه می کنه نگام می کنی؟ قصد شوخی داشت انگار. اما من باز همانطور نگاهش کردم. خنده ام هم نگرفت. گفت مگه من نعل به پات بستم؟ و عین میان نعل را غلیظ ادا کرد که حرفش خنده دار شود.  من اما باز همینطور نگاهش کردم. بعد آغوش باز کرد و گفت بیا. چکارت کنم؟ رفتم طرفش. گفتم دوستم داری؟ گفت آره و سرم را گذاشتم کنار گردنش. همانجا گریه ام گرفت.

 

 

 

 

+ کتا ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۳٠
comment نظرات ()