آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
حال خودمم بد شده انگار. سرم داره از درد منفجر میشه. و حال تهوع هم دارم. از صبح به اجبار مشغول تنظیم پیشنهاد قیمت و قرارداد برای یک کار تازه بودم. حالا تموم شده و بردنش و من توی شرکت تنهام.
حیف این تنهایی که اسیر درد شد. فکر نکنم بتونم هیچ استفاده ای ازش ببرم.
پی نوشت اینکه : سی روز مانده تا نوروز
پی نوشت دو:
یادم باشد
کار های دیروزِ به امروز افکنده را
به فردا نیاندازم...
راستی این فیلم را هم دیدیم :
