آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

شبی یک دانه پروپانولول می خوردم این چند روز دوباره طپش قلب آزارم می دهد. امروز صبح هم شروع شد. باید احتمالن روزی دو تا بخورم. طاقت شنیدن این سر و صدای نا شکیبا را از درون خودم آنهم کجا! درست وسط سینه ام ندارم.

 

روز بارانی

از پنجره نگاهم می کند

لبخند می زنم

 

کار ها باز زیاد شده. مثل طپش قلب خودم! باید یک نفر کمکی بیاوریم. من نمی رسم. این خانم همکارمان هم که دانشجو شده و دیگر ما را تحویل نمی گیرد. من خودم اینجا هستم اما حواسم همراهی ام نمی کند. امروز از سپیده پرسیدم نقشه کش فاز دو سراغ ندارد؟ خیلی امیدوار بودم سراغ داشته باشد. اما چیزی نگفت...

 

می خواهم ببارم

کمک ام می کنی

ابر؟

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٥
comment نظرات ()