آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک و دو

یک:

 

حمید نمی ذاره گریه کنم. دعوام می کنه. اما من بغضم می شکنه. هزار بار. صد هزار بار در هر بار. دوست ندارم اشک هامو پنهان کنم. بهش میگم گریه هم مثل خنده ست. فقط نمود ظاهر غمه. برعکس خنده که نمود ظاهر شادیه.

به علاوه، از حس بغض فروخورده هم خوشم نمیاد.

هوای سرد به صورتم می خوره و اشکام می ریزه. آقای داروخانه چی نمی فهمه چرا چشم ها و نوک دماغم سرخه. شاید هم از  بسته ی پوشک های بزرگسالی که در مقابل سیزده هزار و دویست تومان در بغل می گیرم یک حدس های بزنه.

توی خیابون باز بغضم می شکنه. اما هر چی هست باید همینجا تموم شه. حمید گفته گریه نکن. پس تکلیف من با این همه اشک که ته چشم هایم انبار شده چیه؟

 

دو:

(برای نگاه خورشید وار مادرم)

 

 

کنار پنجره آمده ام

که تماشایت کنم

تو هم مرا نگاه کن

ای آخرین

طلایه ی خورشید!

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
comment نظرات ()