آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک)
گفتی:
وقتی از راه
می رسی
اندوهت را به من
می بخشی و
ماهت را
به پنجره
گفتم:
اندوه را
به پنجره بسپار
ماه را
از او بگیر
اما از صبح این ترانه ی هایده همینطور بی صدا توی سرم می چرخد:
شب که از راه می رسه،
غربتم باهاش می آد
توی کوچه های شب
باز صدای پاش میاد....
نه که همین چند خط ها، تا آخر آخرش و تمام که شد باز از اول.
دو)
پنجره های خانه ی ما قرار شد چوبی باشد. چه خوب چه خوب چه خوب...
سه)
سه والا اینکه من توی شرکت نشسته ام و تقصیر خودم که این همه سردم است. یکی به من یاد آوری کند که بابا هنوز زمستان است. دل به این آفتاب نبند! امروز کسی اینجا نیست و من بارانی ام را به چوب رخت آویخته ام که چروک نشود و با یک تا پیراهن آستین کوتاه نشسته ام و هر دو دقیقه هم یک عطسه ی جانانه می کنم!
چهار اینکه)
سبک ترم
از لحظه ها
در دست
باد...