آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چهل و دو روز مانده تا نوروز!

دیدی دیروز گفتم؟!

چه حس ششم خوشگلی! همان دیروز که من گفته بودم شاید دایی رضا برای عید بیاید، زنگ زده و گفته که حدود هفتم اسفند می آید و شش هفته می ماند. این به معنی آنست که من باید خانه تکانی را در این سه هفته که تا هفتم اسفند مانده  تمام کنم.

غزل راست می گوید خانه تکانی باعث می شود افسردگی های کهنه را هم دور بریزیم. بهانه ی خوبیست.

باید اتاقی که الان دخترک در آن می خوابد را برای دایی ام آماده کنم. و دخترک  این مدت بیاید اتاق ما. باید تمام اسباب هایی که سال هاست توی کمد های  مادرم خاک می خورد را بریزم دور که بتوانم لباس های کمد های اتاق دخترک را منتقل کنم جای آنها که آنجا  برای دایی ام خالی شود.

باید فرش زیر میز آشپزخانه را هم بدهم رفو کنند. گرچه که وضعش وخیم تر از این حرف هاست. شاید هم یکی از فرش های خانه ی قبلی مان را که الان تو زیر زمین است بیاورم جای این. شاید هم یک فرش ماشینی بخریم. خدا کند زیاد گران نباشد.  

همین امروز صبح یک عالمه لباس قدیمی و خاک گرفته را دور از چشم والدینم ریختم تو کیسه زباله و بردم گذاشتم توی کوچه !! وکلی از این کار احساس خوب بهم دست داد.

پرده های توری این خانه همه ش پاره پوره شده. فکر نکنم شستن اش فایده داشته باشد. باید بروم پرده بخرم. دلم نمی خواهد دایی ام که می آید خانه نامرتب باشد.

باید تخت دونفره ای که دخترک روی آن می خوابد را ببریم زیر زمین و یک تخت یک نفره بگذاریم جایش. که توی آن اتاق این همه مسیر راه رفتن تنگ و کور نباشد.

شیشه های پنجره ها را هفته ی آخر تمیز می کنم.

دلم می خواهد یک پرینت از آن روز های سختی که در شهریور گذراندیم بگیرم بدهم دایی ام بخواند. که از همه جا بی خبر نباشد در برخورد با شوهر خواهرم....

+ کتا ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
comment نظرات ()