آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

لالایی

 

۱

.

دست ها را

به پشت برده و

پا به پای

 سکوتی

که این روز های

تلخ

همراه من

است،

راه می رود

شعر

                                         

۲

 

 یه آقایی قراره بیاد یه قراردادی رو از من بگیره بره. من باید اگه کمک خواست کمک اش کنم. ولی نمی دونم چطوری. مثلن اگه راهنمایی خواست راهنمایی ش کنم ولی نمی دونم به کجا. اما اگه مثلن برای پاکنویس کردن قرارداد کاغذ بخواد خب می تونم بش بدم. و باید یادم باشه که یه بروشور هم بهش بدم. اما کاش نمی اومد. من سخت سر در لاک خودم هستم و حوصله ی هیچ بنی بشری را ندارم.

توی دفتر چه ام:‌

ده دقیقه به هشت صبح است و دخترک صبحانه خورده و حمید رفته برساند اش مدرسه. من منتظرم که حمید برگردد و صبحانه بخوریم. شرقی غربی دراز کشیده ام توی تختخوابی که جمع نشده و بر ملافه های کج و کوله. دست چپ ام مثل جک سرم را نگه داشته و با دست راست می نویسم.

وقتی آدم خسته باشد و نتواند خستگی در کند چه می شود؟ ‌به گونه ی غیر قابل انکاری خسته هستم. هیچگونه امکان رفع خستگی هم از حالا به بعد ندارم. 

دلم یک خواب بی پایان می خواهد. خوابی از جنس راهی سرازیری که بشود تا ابد در آن قدم زد...

دخترک در فکر بهار است. یکی دو روز پیش عدس هم خیس کرده که سبز کند! گفتم بیست روز مانده به عید کافی است. چهل روز زیاد است. سبزه هایت درخت می شوند! 

به این روز شماری ش که نگاه ی کنم یادم می افتد که باید فکر خانه تکانی هم باشم. دایی رضا هم ممکن است عید از آلمان بیایند. خانه از خانه ی خانم هاویشام هم افتضاح تر شده. این روز ها بعضی ثانیه ها هی یک فکر غم انگیز می آید توی سرم و چرخی می زند و من به زور از خانه بیرونش می کنم. سوت می زند و میگوید علاقه ای به ادامه ی زندگی ندارم. اشاره می کند به حال مادرم که روز به روز بد تر می شود. بعد بخش بودن یا نبودن را باصدای هملت دکلمه می کند و حواس من پرت صدایش می شود...حواسم که پرت شود کار تمام است. نسشته برایم جلسه ی توجیهی گذاشته که :‌وقتی میدانی و مطمئن هستی که آنچنان که می خواهی هرگز نخواهد بود ، وقتی رمقی حتی برای جمع و جور کردن شعر های خودت نداری و پراکنده پراکنده اینجا و آنجا به دست باد می سپاری شان و اصلن چه اهمیت دارد که خوانده بشوند یا نشوند...

این بار من می شوم مخاطب درونی او و می گویم این فکر ها را از خودت دور کن. به دخترک ات فکر کن که چه پر از شور زندگی در انتظار بهار است. به خانه ای که ساخته می شود، به یک شب خوابیدن در آن خانه. به یک عصر نشستن پشت یک میز گرد کوچک با  قوری چای و رومیزی سفید در بالکنی که البرز بهت لبخند خواهد زد. به هوای آزاد و کوه فکر کن به سفر هایی که در راهند. به کوچه هایی که همین حالا دارند درباره ی صدای قدم هایت حدس هایی می زنند...به فردایی که شاید زیبا تر از امروز باشد... 

حمید برگشت. بریم صبحانه

+ کتا ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٥
comment نظرات ()