آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يادم بنداز

اومدم در و ديوار اينجا همه رو بجز يک ديوار سفيد کرده ام. اشتباهی زدم نظر بدين رو هم سفيد کردم. نه اينکه نباشه! ...هست فقط رنگش سفيده. عجالتن اينو برای روز مبادا داشته باشين: نظر بدين تا برگردم بقيه ی پست رو بنويسم....

خوب ظاهرن يه کار هايی شد تا بعد بهترک بشه.

يه بار اومدم يه حرفايی زدم بازم از ناشی گری همش پريد رفت. الان زياد وقت ندارم. بايد برم نهار درست کنم. فقط يادم بنداز که درباره ی خستگی در کردن و تعارف با خود داشتم می نوشتم. درباره ی ورود به کلبه ی کوچکی که از آن توست اما بعد از گذاشتن کتری روی آتش و نشستن کنار پنجره ی کوچکش، وقتی نگاهت لای شاخه های درخت حياط کوچکش گم می شود تازه می فهمی چقدر با خودت تعارف داری. گاهی حتی رويت نمی شود پاهايت را دراز کنی.

اينجا همان کلبه است. من همان آدمم و اين دريچه همان پنجره.

فکری کن برای خستگی هايم.

+ کتا ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۸
comment نظرات ()