آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دلم عجیب

۱-داروی جدیدی که مادرم استفاده می کند

Ebixa

Memantine hydrochloride

 

است. دلم خوشبینانه هی باز به خودش دلداری می دهد که بی تاثیر نیست. نه اینکه حال بیمار را رو به بهبودی برده باشد اما من حس می کنم حد اقل عملکرد های از دست رفته ی  یکی دوهفته را بهش برگردانده. قبل از شروع دارو سرعت حرکت اش توی سرازیری بیشتر شده بود. الان حس می کنم شیب نمودار حالش کمی متعادل تر شده. اما تا کی ...نمیدانم.

حمید داشت با برادرش که پزشک است و در آمریکا ست درباره ی آلزایمر مادر صحبت میکرد. برادرش گفت دارو ها مدت کمی می تواند بیماری را متوقف کند و بیماری مسیر خودش را طی می کند.

این روز ها با دیدن چهره ی نازنین مادرم بی اختیار گریه ام می گیرد. دلم بد جوری می سوزد. می دانم که باید تلخی حقیقت را پذیرفت اما مثل هر بچه ی زمین خورده ای دلم میخواهد صدای گریه ام تا خانه ی هفت تا همسایه آنطرف تر برسد...

یک جا خواندم نوشته بود متوسط دوره ای که آلزایمر بیمار را از پا در می آورد چهار سال است. حالا مدام روز ها را می شمارم. قدم های بی هدف مادرم را که در خانه راه می رود. چند قدم مانده؟ چند نفس؟ تا کی می تواند راه برود؟ همین طور بی هدف اما سر پا باشد ؟‌.....

+ کتا ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
comment نظرات ()