آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دور دور

یک ربع به دوازده نیمه شب جمعه است. دلم یک نفس عمیق می خواهد. اما برای کشیدن این نفس هیچ مجرایی ندارد انگار.

سکوت غریبی هم امروز بر تمام ثانیه هایم سایه انداخته بود.

تک و تنها، دور ِ دور بودم از هیاهوی تمامی لحظه های دم ِ دست...

.

+ کتا ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٧
comment نظرات ()