آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حباب ها

نظمی باید به کار هایم بدهم

اینطور نمی شود

هم خودم از بین می روم

هم ثانیه ها...

*

من صبح تا عصر ثانیه ها را در دست می گیرم و مثل کودکی که در دستگاه حباب ساز می دمد، آنها را به حباب های صابون تبدیل می کنم و از تماشای بازی زیبای نور و چرخش رنگ های رنگین کمان بر سطح شفافشان  غرق لذت می شوم...

بعد عصر تا شب روی کف صابون هایی که بر زمین ریخته دامب و دامب می خورم زمین و شب تا صبح از بدن درد خواب به چشم هایم نمی آید اما باز صبح همان بساط از نو...

 

ساعت سه و نوزده دقیقه س. حمیدی که گفته بود یک و نیم میاد نهار هنوز نیومده. نه که اصلن نیومده باشه ها یه کمی اومده یه کمی نیومده. اولش دو و سی و پنج دقیقه اومد. بعد چون خیلی دیر شده بود مجبور شد دوباره بره و دوباره که رفته هنوز برنگشته.

 

 

 من خانم همکارمون رو نیم ساعت پیش فرستادم بره نهارشو بخوره. اما خودم نرفتم. چرا که گرسنگی کشیدن برایم شیرین تر است تا دوری از نت. چه محبت صادقانه ای!

 

 

الان داشتم با دخترک تلفنی حرف می زدم که گفت صبحم پای تخته نوشتم پنجاه و پنج روز مانده به عید و معلم ریاضی مونم که داشت جذر رو درس میداد جذر پنجاه و پنج رو گرفت.

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٤
comment نظرات ()