آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پیاده روی روزانه

 

امروز دلم سلانه سلانه راه می رود. یک جوری مثل شلخته ها آدامس هم می جود! خودش را توی یک "پیاده رو" ی باصفای خوش آب و هوا  فرض کرده و   زده به بی خیالی. ظاهرن میداند کجا می رود اما من و خودش و شما هم که دیگر غریبه نیستید، میدانیم که! پیدا کردن راه این روز ها کار ساده ای نیست...

 در هر حال بگذار به همین خیال خوش باشد که تا این آفتاب خوش خوشان توی این پیاده رو بتابد، هیچ خیالی نیست...

 

خدمت شما عرض شود که توی این پیاده روی بی خیالانه  گذرش به چهار راه امیرانه هم افتاد و یک کمی حیران شد که از کدام طرف برود و من در حالیکه سخت رفته بودم توی نخش که ببینم کدام راه را انتخاب میکند، با تعجب دیدم چهار زانو نشست سر تقاطع و دست کرد توی جیبش و یک مشت تخمه آفتاب گردان هم در آورد و مشغول تخمه شکستن شد.

 

عکس العمل بعدی اش برایم غیر قابل پیش بینی است. اما ممکن است همان جا کنار جدول یک چرتی هم بزند. از این دل بعید نیست.

+ کتا ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۳
comment نظرات ()