آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يک و دو و سه و چهار

یک:

نمی دونم چرا حس می کنم خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم. راستی مگه پست قبلیم مال چه روزیه؟‌ فکر کنم روز ها یه کمی کشدار تر از خودشون شدن. دیروز خودش انگار سه چهار روز بود.

اصل حالم؟ ...

نه انصافن بد نیستم.  و هر ثانیه فکر میکنم چه خوب که شعر هست. اگر شعر نبود شاید من از غصه دق می کردم.

***

 دو:

کار های عقب مانده توی شرکت زیاد دارم.

      - اول باید یک نامه بنویسی برای استعلام قیمت چیلر!

نپر وسط حرف من! خودم بلدم کار ها رو لیست کنم. اصلن شاید الان من نخواستم بگم چه کار هایی دارم. چکار داری به کارمن؟ سرت به کار خودت باشه. خیله خوب چرا اینجوری نگام می کن ی؟ لیست کنم خیالت راحت میشه؟

اول باید یک نامه بنویسم برای استعلام قیمت چیلر.

دوم باید یک پلان تهیه کنم که جای تیر آهن های سقف با دقت روی آن مشخص شده باشد که بشود بر اساس آن جای چراغ ها و سیم کشی ها و خلاصه نقشه ی برق را چک کرد.

سوم باید تغییرات پنجره ها را اعمال کنم و تائید کنم و فکس کنم برای گرفتن قیمت جدید پنجره ها

چهارم باید امروز حتمن حتمن حتمن کار فاز یک ویلای آقای «ر» را تمام کنم وگر نه هیچ آبرویی برایم نمی ماند.

***

سه:

حال مادرم خوب نیست.نیست.نیست. و من این روز ها همه او هستم. پر از عشق و افسوس و اشک.

حمید میگه خودتو از بین می بری. اما چه کنم که مادرم این همه دوست داشتنی و عزیز است

***

چهار:

چرا دلم می خواد همینجوری بی خودی اینجا بنویسم؟ بنشینم و انگشت هایم را ول بدهم روی کی بورد و بی خیال بقیه ی دنیا شوم ؟....

.

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۳٠
comment نظرات ()