آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

صبح با جلالی

کار های صبحگاهی مادرم را انجام داده بودم و برای رفتن سرکار آماده می شدم. داشتم کیفم را جمع و جور می کردم که مادرم آمد  کنارم نشست. نگاهش کردم. چقدر دوست دارم این نگاه را. کتاب جلالی را از کیفم بیرون آوردم و صفحه ای را اتفاقی باز کردم و بلند خواندم:

دیگر سنگی بر پای

فکر من نیست

بلکه بادکنکی آن را

به سوی بالا می برد

تا در نیمه راه

رهایش کند

.

نگاهش کردم. نگاهم می کرد هنوز. می توانستم تصور کنم که گوش می دهد. باز خواندم:

همه ی ما از آسمان

آمده ایم

مثل باران

و دوباره بخار

خواهیم شد

.

نگاهش کردم. سری تکان داد. باز خواندم:

گفتم به رویا هایم

پناه ببرم

از این رو در اطاق

چرخی زدم

و خرده ریز های پراکنده را

جا به جا کردم

از رویا هایم

خبری نبود

.

مادرم برخاست شاید تا در اطاق چرخی بزند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: ۶۲ روز مانده به عید!

+ کتا ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٧
comment نظرات ()