آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ديروز

 

حدود چهار و نیم رسیدیم بیمارستان. بخش اورژانس تخت خالی زیاد داشت. مهم نبود بر کدام می خوابد. شاید نزدیک ترین، برای او بهترین بود. پزشک اورژانس فشار خون و درجه حرارت اش اندازه گرفت. فشارش پانزده بود. مینیموم اش را یادم نیست. درجه زیر سی و هفت بود. در خواست ِ ظرفی برای حال تهوع احتمالی اش کرد. پزشک اورژانس خندان و شوخ بود. گفت: " برای ایاب و ذهاب استفراغ؟ " و ظرفی آبی رنگ برایش آورد و خندید. پرستار موقع پر کردن فرم ورود به اورژانس فهمید که بیمار ما پسر عمه ی رئیس بیمارستان است. گفتند قرار است متخصص ببیند اش.

...................................

سر دردش شدید است و نور آزارش می دهد. کلاه بره ی سیاه رنگش را کشیده تا روی چشم هایش. دست ها را برده زیر سر و صدای نفس هایش می آید.  من با نگاه دور و بر تخت پی صندلی گشتم  و دو تخت آنطرف تر یافتم اش. رفتم صندلی را آوردم و حالا نشسته ام کنار تختش. ساعت حدود پنج است و هنوز برای تسکین اش هیچ اقدامی نشده.

 

بعد از نوشتن جمله ی بالا یک دکتر درشت اندام آمد و باز شرح بیماری را گرفت و رفت. فکر کردم آن متخصصی که قرار بود بیاید اوست اما انگار نبود. دکتر که رفت ازش پرسیدم : « مسکن نمی خواهی؟» سر تکان داد که یعنی: «چرا!» رفتم به دکتر درشت اندام گفتم: « ببخشید ممکن هست برای دردشان مسکن نجویز بفرمائید؟» اوهم سری به سمت پایین تکان داد و من برگشتم روی صندلی ام. حالا نشسته ایم منتظر: یک: دکتر متخصص. دو: مسکن.

........................................

ساعت شده ده دقیقه به شش. دکتر متخصص آمد و ما را با خودش برد به کلینیک تخصصی اش. با دقت معاینه کرد. بعد دو تا پنبه ی آغشته به دارو را با پنس چپاند ته ته سوراخ های دماغش که موقع فرو بردن پنبه ها به شدت آزرده شد. این دارو می بایست چند دقیقه ای آنجا می ماند و بعد بیمار می گفت که تاثیری داشته یا نه . اما هرچه دکتر می پرسید، بیمار ما سرش را به علامت «نه» تکان میداد. بعد یک اسپری که آبی رنگ بود و لوله ی درازی به سرش وصل بود را داخل بینی اش برد و فشاند. و گفت که می سوزاند اش اما باید تحمل کند. و منتظر شد تا تاثیر آن را ببیند. بعد از مدتی حدود پانزده درصد دردش بهبود پیدا کرد. اما خوب نشد. بعد از این، دکتر که ابتدای معاینه کلی برایمان کنفرانس داده بود که برای درمان سر درد باید دنبال علت گشت و نباید فوری مسکن تجویز کرد، اعلام کرد که باید صادقانه خدمتتان عرض کنم که من نتوانستم علت این سردرد را بفهمم! بعد هم شوخی کرد و گفت وقتی نتوانیم با روش های معمول دردی را تخفیف دهیم باید همدردی کنیم و بعد گفت : اگه من الان به شما بگم : دردت به جونم، بهتر میشی؟ و خندید!

اما تشخیص یک انحراف شاخی در بینی راستش داد که روی یک عصب فشار می آورد و می تواند باعث درد باشد. اما نه به این شدت. و پیشنهاد کرد که هر موقع دلش خواست برای عمل این انحراف مراجعه کند.

 

بعد ما را دوباره برگرداندند به بخش اورژانس. دکتر متخصص گفت که می رود با پزشک های اورژانس برای تعیین نوع مسکن مشورت کند.

این بار بیمار ما را خواباندند روی تخت شماره دو. اینجا کمی خصوصی تر است. بین تخت ها دیوار هست و جلوی اتاق پرده ای زرشکی آویخته. دکتر به نظرم خیلی وقت است رفته و بیمار با دردش خوابیده و من فکر می کنم دکتر ها بجز مشورت احتمالن دنبال کار های دیگری هستند.

یک دختر بچه ای که حدودن همسن و سال دخترک من است را آوردند که روی تخت شماره یک بخوابد. دخترک روی صندلی چرخدار بود و مادرش در جواب پرستار که پرسید چه شه؟ گفت ام اس دارد. مغزم یک ثانیه انگار منجمد شد. دخترک می خندید. و من فکر می کردم: چطور با این دیو وحشتناک کنار آمده؟

..............................................

بالاخره دکتر اورژانس آمد و یک لیوان یکبار مصرف محتوی دو تا قرص که یکی آبی پررنگ بود به من داد و گفت بدهید بخورد. گفتم حال تهوع دارد. هر چه خورده برگردانده. گفت پس بگذارید اول آمپول ضد تهوع بزنم. من رفتم بیرون ِ پرده ی زرشکی و او دو تا آمپول که ظاهرن یکی ش مسکن و دیگری ضد تهوع بود بهش زد. گفت نیم ساعت بعد اگر تهوع نداشت قرص ها را بدهید بخورد. و بیمار ما همچنان سر درد دارد و همچنان روی چشم هارا پوشانده و دراز کشیده بر تخت ...

یک تلفن اینجا زنگ می زند که کسی جوابش را نمی دهد. صدای زنگ زق زقوی تلفن هم احتمالن می آزاردش اما چیزی نمی گوید.

من گرمم است و لی نمی توانم پالتو ام را در بیاورم. و صندلی ام پشت به دیوار است و اگر سرم را به عقب متمایل کنم می توانم به دیوار تکیه اش بدهم و غرق فکر های خودم بشوم که چه روز بدی بود امروز. هرچند که خواهرم همیشه اصرار دارد که هیچوقت این حرف را نزنم. یکبار که گفتم و او شنید برايم تعریف کرد که روزی که با خودش این را گفته ، فردایش روز عزای عزیزی شده برایش و او فهمیده که دیروز هیچ هم روز بدی نبوده. اما من نمی ترسم از گفتن این حرف.

صبح که رفته بودم خرید و یک سری هم کافی نت، هیچ فکر نمی کردم وقتی برگردم حال حمید دقیقه به دقیقه بد تر شده باشد. سوپ خوشمزه ای هم پختم. مرغ و برنج و پیاز و کرفس و هویج . اما نتوانست بخورد. مدام حالش از شدت درد به هم می خورد. بهش دیمن هیدرینات هم دادم اما آن راهم نتوانست تحمل کند. ساعت دو و نیم رفتم دنبال دخترک. عقربه ی بنزین پایین پایین بود. برای دومین بار در عمرم رفتم پمپ بنزین و ماشین سی و هشت لیتر بنزین خورد.

آخ این دخترک چه خوب است. وقتی کنار آدم است انگار هیچ غمی نیست. تا یک شعاعی دور و برش پر از نور و شادی است انگار. بهترین دقایق امروز همان دقایق کوتاهی بودند که او را از مدرسه برداشتم و رفتیم پمپ بنزین. و بعد چه زود هم رسیدیم خانه. توی راه هم هی با هم خدا خدا کردیم که وقتی میرسیم حال حمید بهتر باشد. اما نشده بود. علاوه بر آن متوجه شدم که مادرم بوی بدی می دهد. دقت کردم دیدم دامن و کفش اش را کثیف کرده. بوی بد انگار همه جای خانه راه می رفت. مادر را با عجله بردم حمام. لباس هایش را ریختم توی ماشین. اما باز هم بوی بد می آمد. دیدم فرش اتاقش هم کثیف است. شامپوی شستشوی فرش را ریختم توی آب و مشغول شستن فرش شدم. همان وقت بود که حمید گیج و سرگردان از تختخواب بلند شد و آمد گفت : بریم بیمارستان...

.......................................................

ساعت شش و بیست دقیقه است و همهمه ی اورژانس و ناله ی یک بیمار از تخت های دیگر که هر چند وقت یکبار فریاد بلندی می کشد و حمید که شال گردن اش را انداخته روی صورت اش که نور اذیت اش نکند و من که خسته ام...خیلی....

.....................................................

ساعت شد ده قیقه به هفت. ساعت شش و نیم بهش گفتم:« بیا مسکن ها رو بخور زود تر خوب شو بریم! »

رفتم توی بیمارستان دنبال بوفه که آب میوه پیدا کنم که بتواند مسکن ها را بخورد. بوفه وجود نداشت. گفتند سر کوچه یک سوپر هست. رفتم سر کوچه و به جای سوپر یک خشکشویی بود! سوپر دو تا مغازه بالاتر بود. یک آب آناناس و یک بسته دستمال کاغذی و یک بیسکوئیت ساقه طلایی خریدم توی راه برگشتن برای دوست عزیزی اس ام اس زدم که حال بیمارمون بهتر شده و برگشتم و قرص ها را دادم خورد.

تاثیر دارو ها برایش آرامبخش و خواب آور بوده انگار. چون حالا خوابش برده و خر و پف هم می کند! می ترسم تا صبح همینجا بخوابد! آدم درونی با من شوخی اش گرفته و می گوید بنویس:

« آمدن را با آژانس آمدیم ، برگشتن را باید با آمبولانس برویم !!!»

+ کتا ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٦
comment نظرات ()