آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

کسی را در آغوش می فشارم که دیگر...

 

 

حال مادرم برایم این روز ها حال نگذاشته. ظاهر قضیه هیچ نیست. مثل همین آرامش همیشگی چهره و لبخند من که شاید وام گرفته از چهره و لبخند خود اوست.  اما غمش هم مثل خودش درون گرا ست. حالتی چون اندوه پشت نقاب.

 

 صبح داشتم فکر می کردم کاش اختلاف سنی مان کمتر بود. او  سی و شش سال از من بزرگ تر است و این همه فاصله این میان چون دره ای عمیق گوییا همیشه ما را از هم جدا می کرد. من همواره این حس را داشتم که  از او دور بودم و حالا بد تر از همیشه ی گذاشته ها حسی دارم که انگار او سوار باد شده و با  چنین سرعتی هر ثانیه  از من دور تر هم می شود.

 

 

از کودکی، هنوز شیرینی و آرامش سپید آغوشش را خوب به یاد دارم اما نوجوانی من همزمان با غصه های بزرگ او شد:

 

 هفت سالگی ِ من، هومسیک شدن برادرم در آمریکا و بازگشت ناموفق اش. ده سالگی ِ من، پیوستن برادرم به صفوف انقلابیون در دانشگاه تهران و دلنگرانی های هرساعته ی مادرم برای او. یازده سالگی ِ من، آغاز بیماری روانی خواهر دوم ام و آغاز تماشای غصه های عمیق در چشم های آرام ِ مادر. پانزده سالگی ِ من، دیدنش در لباس سیاه عزای خواهر اولم. که بیست و شش ساله از دستمان رفت....

 

 کاش بزرگ تر می بودم که مثل دوستی در آغوشش می گرفتم. کاش می شد غم هایش را با هم نصف می کردیم. اما انگار من پایین کوهی بودم و کارم تنها تماشا بود. چه دور چه دور چه دور بودم از او آن زمان که جز شانه ای شاید هیچ نمی خواست.

 

 

 حالا توی چهره ی نازنین و دوست داشتنی اش دنبال تمام سال های گم شده می گردم. کسی را در آغوش می فشارم که دیگر معنای اشک را هم نمی فهمد...

 

 

 

 

+ کتا ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
comment نظرات ()