آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یه موقعی از این روزای خط خطی....

 

 ebixa داروی جدیدیست که برای کنترل علائم بیماری آلزایمر آمده و چون روند بیماری مادرم رو به بد تر شدن است، دکتر پیشنهاد داده تاثیر این داروی تازه را هم آزمایش کنیم و بعد از یک ماه اگر موثر بود ادامه بدهیم.

امروز یک هفته از روزی که رفتیم دکتر و نسخه را گرفته ایم می گذرد. اما پدر هنوز برای تهیه اش اقدام  نکرده. دکتر گفت که این دارو گران قیمت است و تحت پوشش بیمه هم نیست. به قرار هر دانه قرصی سه هزار و اندی تومان که باید روزی دو تا هم مصرف شود.

 پدر می گوید:« من کار بیمه شو درست می کنم!»‌

 اما همچنان دست ها زیر سر دراز کشیده توی رختخواب و به نظر می رسد ذهنی مشغول حل مشکل ترین مسائل ریاضی جهان است.

می گویم: «‌نسخه را بدهید من ببرم بگیرم»

اصرار دارد که : « تو نمی تونی کار بیمه شو درست کنی!»

می گویم: « آخه دارویی که تحت پوشش بیمه نیست رو چطوری می خواین از بیمه بگیرین؟ »

....و به همین ترتیب روز ها سپری می شوند و حال مادرم اندک اندک بد تر.

امروز می خواهم بروم بگردم دفتر چه بیمه را از توی سوراخ سنبه های اتاق پدر پیدا کنم و دارو را بخرم.

...دیشب اولین شبی بود که برای مادر پوشک بستم. حس دلگیر کننده ایست اینکه فکر کنی در ابتدای روز هایی ایستاده ای که یکی از یکی غم انگیز تر خواهند بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک: دخترک تصمیم گرفته هر روز وبلاگش را به روز کند. به بهانه اینکه :«چند روز مانده به عید؟» این هم بهانه ی خوبیست. می روم دستخط اش را برایش توی وبلاگ بگذارم..

+ کتا ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
comment نظرات ()