آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
دخترک شاد و شنگول ازش پرسیده:
- تولدی چی دوست داری بهت بدیم؟
و او اندوهناک پاسخ داده:
-همه کتابایی رو که سال های اول بعد از انقلاب، مامان و بابام ریختن تو رودخونه …
L
اما ما که با این حرف غم انگیز و تصور صحنه ی توی رودخانه ریخته شدن کتاب ها از رو نرفتیم!
من و دخترک از صبح رفتیم پی کادو. اونم چه کادو هایی ! یه کادو هایی که اصلن فکرشم نکنه.
J
.