آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

امسال ميشه پنجاه و يک ساله

 

دخترک شاد و شنگول ازش پرسیده:

      - تولدی چی دوست داری بهت بدیم؟‌

و او  اندوهناک پاسخ داده:

      -همه کتابایی رو که سال های اول بعد از انقلاب، مامان و بابام ریختن تو رودخونه

L

 

اما ما که با این حرف غم انگیز و تصور صحنه ی توی رودخانه ریخته شدن کتاب ها از رو نرفتیم!

من و دخترک از صبح رفتیم پی کادو. اونم چه کادو هایی ! یه کادو هایی که اصلن فکرشم نکنه.

 

J

.

+ کتا ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢۱
comment نظرات ()