آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

هنوز هم خوب نيستم اما می خواهم که بهتر باشم.

هر کار کردم نتوانستم از اين وبلاگ دل بکنم. بايد که باشد. جايی برای اينکه ...

 

سکوت بی چاره کننده ای گرفته مرا. از آن سکوت ها که حرفش را با تو زده بودم و تو نشنيده بودی و دوباره پرسيده بودی. البته اينجا به اندازه ی آن ده ساکت نيست و ديوار ها به اندازه ی ديوار های آن خانه ی روستايی ضخامت ندارند. اينجا آن ديوار کلفت که هيچ صدايی را رد نمی کند دور کله ی من کشيده شده. گوش هايم احساس کری می کنند.

ديگر نه می توانم خوليو گوش کنم نه گوگوش نه بتهوون نه هيچ کوفت ديگری. 

 

هستم اما نه آنچنان

 

 

+ کتا ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٦
comment نظرات ()