آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
موقع بیداری امروز صبح یک حس عجیبی داشتم که اولین بار بود به این وضوح تجربه اش می کردم.
دقیقن احساس کردم که دو نفر هستم. یکی درونی و یکی بیرونی:
آدم درونی ام بیدار بیدار و سرحال و حتی خوشحال بود. راحت و سبک. اما آدم بیرونی ام هنوز خواب بود. خواستم پلک های آدم بیرونی را باز کنم نشد. چسبیده بود به هم. سفت و سخت. خواستم تکان بخورم دیدم دل درد شدیدی هم دارد که حتی نمی تواند ازاین پهلو به آن پهلو بغلطد.
با بد بختی بیدارش کردم و آنگاه بود که دوباره یک نفر شدم. همان کسی که درد می کشید و خسته بود...
.