آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

خودم هم نمی فهمم يعنی چی!

 

موقع بیداری امروز صبح یک حس عجیبی داشتم که اولین بار بود به این وضوح تجربه اش می کردم.

 دقیقن احساس کردم که دو نفر هستم. یکی درونی و یکی بیرونی:

 آدم درونی ام بیدار بیدار و سرحال و حتی خوشحال  بود. راحت  و سبک.  اما آدم بیرونی ام هنوز خواب بود. خواستم پلک های آدم بیرونی را باز کنم نشد. چسبیده بود به هم. سفت و سخت. خواستم تکان بخورم دیدم دل درد شدیدی هم دارد که حتی نمی تواند ازاین پهلو به آن پهلو بغلطد. 

با بد بختی بیدارش کردم و آنگاه بود که دوباره یک نفر شدم. همان کسی که درد می کشید و خسته بود...

.


+ کتا ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
comment نظرات ()