آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دو به علاه ی دو مساوی پنج!

۱)

دیشب خواب غلامحسین نامی را می دیدم. از صبح می خواستم این خواب را بنویسم و فرصت نشد. حالا یادم رفته. فقط یادم هست که توی خوابم یک بازار بود:

 یک بازار قدیمی با سرا ها و تیمچه ها و دالان ها ی در هم و پیچ در پیچ. من توی بازار کاری داشتم و حمید بیرون مانده بود. وقت بیرون آمدن راه خروج را گم کرده بودم. یکبار بیرون آمدم اما از یک خروجی دیگر. آنجا بود که «نامی» را دیدم انگار. با همان قد بلند و موهای فرفری سفیدش و دستهایش که انگار همیشه در حال تجسم حجمی در هوا معلق است... درست یادم نیست.

 بعد دوباره رفته بودم توی همان راهرو ها دنبال خروجی دیگری. پنجره هایی هم بود که بیرون را می دیدم اما راهی به آن نداشتم. بعد باز مثل تکه ای از فیلمی که دوباره می بینی ، صحنه ی گم شدن تکرار شد. از اول. داخل بازار هیاهو و مردمان بودند و بیرون کوچه ای خلوت و ساکت. خروجی بازار یک حالت آشنا و قدیمی داشت. چیزی مثل کوچه های قصه های هدایت. یک درخت کج و معوج کنار یک در ِ کهنه ی سبز رنگ...

 ۲)

کلمه کلمه

آوار کلمه

صد ها صدا

در سکوت

:

گاهی حس میکنم الان منفجر می شوم. تبدیل به هزاران هزار کلمه، پخش و پلا مثل گرد و خاک می نشینم روی تک تک اشیای اتاق...

اما این اتفاق نمی افتد. من همچنان نشسته ام توی جسم خودم ساکت. و نوک مدادم حتی بر کاغذ نمی جنبد

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک: توجه ویژه ی خوانندگان را به این پست شهرزاد جلب می کنم که از موقعی که خوانده ام ذهنم را مشغول کرده و به هر کس رسیده ام گفته ام.

پی نوشت دو: و با توجه به این یکی پست شهرزاد و زمزمه هایی که شنیده می شود در این ارتباط، دارم فکر میکنم بد نیست برویم در یکی از سایت های خارجی که امکان فارسی نوشتن هست وبلاگ درست کنیم. در این زمینه آماده شنیدن نظرات و راهنمایی ها ی شما هستم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما پنج :

 

این یکی از دلپذیر ترین نوشته های عالم خواهد بود. چرا؟

 

چون کلی لذت دارد اینکه آدم توانسته باشد آقای رئیس را هم آلوده به ویروس یک بازی کامپیوتری کند آنچنانکه او در ساعت سه و نیم بعد از ظهر گفته باشد:

 

" بیا مسابقه!... سر اینکه هر کی برد هر چی گفت اون یکی نفر گوش کنه!"

 

 و بازی کرده باشیم و امتیاز من شده باشد 4970 و امتیاز او شده باشد 3360 و بدین ترتیب من دستور داده باشم که بقیه ی روز را کار نکنیم و آمده باشم با شوق و ذوق این چند خط را نوشته باشم که بماند یادگار.

 

J

 

+ کتا ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٦
comment نظرات ()