آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

خوشگذرانی!

دیروز عصر حمید دیر برگشت. انقدر که وقتی به بیمارستان رسیدیم ساعت از ۵ گذشته بود.

از روی کاغذ یک ثانیه سر بلند کردم و حواسم پرت بیرون پنجره شد:

چند نفر در این شهر راستی

دوست می دارند

این صورتی آفتاب صبحگاهی را

بر برف های تازه باریده البرز؟

داشتم چی میگفتم؟ ...

خیال می کردیم بیمارستان کسری آنقدر منظم و مرتب باشد که بعد از ساعت ۵ ملاقاتی ها را راه ندهند. اما هیچکس جلوی ما را نگرفت. حدود ۵ و ده دقیقه بود که سرمان را انداختیم پایین و سوار آسانسور شدیم و رفتیم دیدن«دکتر قاف»

پشت تخت بیمارستان را بلند کرده بودند و تقریبن نشسته بود و مثل همیشه که ما را می بیند خندید. دست راستش هم کنارش بی حس افتاده بود. با دست چپ دست دادم و دستش را بیشتر از همیشه فشردم. شاید برای دلگرمی. شاید برای نشان دادن محبت و دوستی.

بر خلاف تعریف هایی که از این بیمارستان می شود، گفتند که به بیمار هیچ رسیدگی نشده. بیمار ما سکته ی مغزی کرده ولی هنوز یک متخصص مغز و اعصاب ویزیتش نکرده. پسرش محمود که خودش هم دکتر است اما در رشته ی مکانیک این را به پزشک گفته و پرسیده که:« به نظر شما بهتر نیست یک متخصص مغز هم پدرم را ببیند؟»  دکتر در جواب گفته: «من کار خودم را بلدم!» محمود طفلکی هم بهش برخورده اما از بس که ساکت و مظلوم است دیگر چیزی نگفته. حمید می گفت اگر جای محمود بود بیمارستان را می گذاشت روی سرش.

از بیمارستان که بیرون آمدیم سرمای خشک عجیب و غریبی بود. زیپ کاپشن ام را تا بالای گردن کشیدم بالا و کلاهش را هم گذاشتم روی سرم و سرازیری خیابان الوند را پیاده راهی شدیم به سوی میدان آرژانتین و انگار ثانیه به ثانیه نفوذ سرما از راه پوست صورت بیشتر و بیشتر می شد. روی خط کشی های عابر پیاده میدان بودیم که دخترک گفت: « بریم هایلند؟»

من که دیگر از سرما نفس ام را بیرون نمی دادم گفتم: «بریم!»

دخترک به حمید گفت: « دو به یک!... می ریم هایلند! »

این یعنی رای تو هر چه باشد چون ما دو تا رای هستیم رفتن به هایلند تصویب شد.

به نظر من برای کسیکه توی این شهر زندگی می کند، رفتن به هایلند یعنی خوشگذرانی! آدم وارد مغازه می شود و ناگهان حس می کند رفته توی یکی از مغازه های خارجه!‌ ..من تنها از قدم زدن و تماشای قفسه بندی های این سوپر که مملو از اجناس خارجی است هم کیف می کنم. چه برسد به اینکه چیزی هم بخریم. طبقه ی پایین هر کدام یک چیز که دوست داشتیم برداشتیم : دخترک یک لابلوی صورتی گل رز. من یک شکلات هفتاد گرمی میلکا. حمید هم قهوه. یادم آمد که خمیر دندان هم می خواهیم و یک سنسوداین نعنایی هم برداشتم. پاستل های هاریبو را که می دیدم آنهمه آنهمه زیاد ، یاد بیتا افتادم. بعد رفتیم طبقه ی بالا همینجوری بی خودی. بدون اینکه قصد خریدن عطر و ادوکلن داشته باشیم. یک عالمه میان آن همه عطر و رایحه های خوش چرخیدیم. و چون قصد خرید نداشتیم پس از گردش در این سرزمین خوش بو دوباره آمدیم بیرون.  آسمان صاف بود و ماهتاب گرد و هوا سرد...

+ کتا ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
comment نظرات ()