آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

بید بید می لرزم.

 

هر چند دقیقه یکبار برای تجدید قوا می روم می چسبم به بخاری. کنار بخاری که گرمای دلچسبش به صورتم می خورد عضلاتم کمی  راحت تر می شوند. دو قدم این طرف تر اما که بیایم باز هم انگار بی لباس وسط یخبندانم.

 یکی از این بار ها که دست ها را روی بخاری گرفته ام با خودم فکر می کنم:" اگر آتش نبود..."

بعد با صدای بلند جوری که حمید و دخترک از توی آشپزخانه بشنوند می پرسم:

      - این انسان های اولیه تا قبل از اینکه آتیشو کشف کنن زمستونا چیکار می کردن؟ ...

اون دو تا اما سردشان نیست و جوریکه انگار به عمق فاجعه پی نبرده اند، راه های گرم شدن بدون آتش را بررسی می کنند.

 

 

 

+ کتا ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۳
comment نظرات ()