آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سر چرخش در آخرین پاگرد

۱) 

سرد و غمگین

ترانه می خواند

روز زمستان

 

....

صبح ها ی این زمستان یک جوری اند. غمگین تر از هر سال.

سکوت چشم هایت را باور نمی کنم مادر. دلم برای نگاهت تنگ شده. می بوسم ات می بوسم ات اما نیستی. هستی؟ هنوز کنار من هستی؟ ...بعد یک جایی از ثانیه ها که هیچوقت نمی فهمم کجاست،‌ میان خاطره هایت تنها ی تنها گم می شوم.

۲)

دیروز عصر شوهر خواهر حمید سکته مغزی کرد. نمی دانم چه آرزویی می شود برایش داشت. بیست و پنج سال پیش هم سکته کرده بود. مدت ها همه ی توانایی هایش را از دست داده بود. بعد کم کم یکی یکی با تمرین و تلاش دوباره به دستشان آورده بود. همه را بجز سخن گفتن را. با لکنت و بریده بریده سخن می گفت. دکترای حقوق دارد. علاقمند ادبیات است. یکی از مولفان لغت نامه ی دهخداست.  

 ۳)

بعد از همه ی دل ناخوشی ها صدای قدم هایم توی راه پله ی شرکت پیچیده سر چرخش در آخرین پاگرد اما نامه ای افتاده:  نام گیرنده اش اسم من است. فرستنده اش: دوست... لبخند می زنم

 

.

+ کتا ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۳
comment نظرات ()