آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يه پاراگراف درباره ی همين فراموشی...

 

 

یک:

"يه پاراگراف درباره ی همين فراموشی که تو اين جمله رو براش نوشتی ديروز پری روز ها توی دفتر چه م نوشته بودم. به افتخار اين جمله ی تو:«  نمی شود گذشته را فراموش کرد بدبختانه نمی شود.» امروز می ذارمش تو وبلاگ"

این متن پیامی بود که برای فارنهایت عزیز نوشته بودم و بیش از ده بیست بار سعی کردم ارسالش کنم که نشد. چندین بار ارور داد و بعد هم تصمیم گرفت ان شماره ی لعنتی را که اگر وارد نکنیم پیام را نمی فرستند را نشان من ندهد. پیام بیچاره ام را کپی کردم که از یکی از دوستانی که اگر آنلاین باشند خواهش کنم ببینم می تواند به جای من در وبلاگ فارنهایت کپی کند؟ که نبود! بنا بر این آوردمش اینجا توی ورد کپی اش کردم که طفلکی از غصه ی نوشته نشدن تلف نشود تا یک فکری به حالش بکنم. ضمنن این بهانه خوبی است که از مدیران محترم پرشین بلاگ بپرسیم خر ِ آن "ارتقا کیفیتی" که تمام دیروز ما را از نوشتن و خواندن وبلاگ های خود و دوستانمان محروم کرد و امروز بد جوری منتظرش بودیم، کجا در گل گیر کرده که امروز کار ساده ی کامنت نوشتن هم این همه با مشکل مواجه شده؟ این ارتقا کیفیت یعنی هیچ ربطی به ما نداشت ؟

دو: (آن پاراگرافی که به غزل می خواستم بگم)

اینکه فکر می کنیم فراموش می کنیم فکر بیهوده ایست. اینکه فکر می کنیم فراموشمان می کند هم فکر بیهوده ایست. ما توانایی فراموش کردن را نداریم و اسیر یاد آوری های ذهن کوچکمان می مانیم. خیال می کنیم رها هستیم اما زندانی ذهن خویشیم. جایی که خطا ها مدام محکوممان می کنند و خطا هایی که بجز خودمان نیاز به طلب بخشش از هیچکس ندارند و اما ما چه سخت گیریم در بذل این محبت. 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ظاهرن این مشکل که کد تصویری نمایش داده نمی شود هم عمومی شده. برخی از دوستان عزیز کامنتاشون رو بوسیله ی مسنجر و فکس و اس ام اس و نامه و کبوتر نامه بر و سایر راه ها برام فرستادند منم میذارمشون اینجا که بماند :

stray:

من ميخواستم بنويسم فراموش كردن سخته اما اول نشدن هم سخت تر

Erfan: ميبينم که بعضيا همچين خوش و خرم امروز اول نشدن..:دی فکر کنم يه حکمتی در اين ارورهای پرشين بلاگ بوده لابد.. حالا چندان هم بد نشد.. شايد اگه اين کامنت رو جای خودش مينوشتين دست ما بهش نميرسيد اما لان داريم ميخونيمش

فریبا: خطا هایی که بجز خودمان نیاز به طلب بخشش از هیچکس ندارند...

 چرا نمي تونيم خودمون و به خاطر طبيعي بودنمون ببخشيم؟

 stray:

اين عرفان چقدر بامزه مينويسه

احلام:

شرمنده منم ديروز همين کامنت بالا بردن سطح ارتقا رو مجبور شدم تو وبلاگ خودم بزارم.به قول تو پس کو اين بالارفتن؟
اما...برای فراموش کردن می‌توانيم اما به سختی. شيرينی ماجرا وقتی است که غصه و بديهای افراد را ببخشیم و فراموش کنيم و خوبيها را نه! که البته اين وقتی مقدور است که ببخشيم و اگر ببخشيم خود به خود غصه و بدی از يادمان می‌رود بی هيچ دردسری و حالا اگه نشد ناشی از اين است که کمی کينه ای هستيم و حل اين ماجرا نيز کمی سخت است اما با کمی تمرين درست مي شود!
مثل اينکه خيلی رفتم بالا منبر شايد اون بالاها دنبال ارتقاء می گشتم نمی دونم!

 

golnaz : طفلکي پرشين بلاگي ها فکر مي کنند ما دست از مبارزه مي کشيم . بگذار با خيال خودشان خوش باشند

 amir kamyar:  ضمن حمايت از اعتراض عليه پرشيبن بلاگ
 امادگي خود را براي حمله انتحاري عليه آن اعلام ميدارم

+ کتا ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٢
comment نظرات ()