آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شب هفتم زمستان

الان صبح جمعه ست و هوا آفتابیه و آسمون آبی و زمین سفید.

روز چهارشنبه اینجا برق یک ثانیه رفت و برگشت اما همین رفت و برگشتش باعث سوختن پاور کامپیوتر من شد و دستم از دنیای مجازی کوتاه شد. دیروز توی خماری این اعتیاد خودکشی کردم از بس اس ام اس روانه ی گوشی های دوستان کردم...توی برفی که دیشب از عصر تا شب می بارید و هر عاشق برفی را دیوانه می کرد خیلی دلم می خواست بیایم یک تکه یادداشت اینجا بنویسم اما نمی شد و برای یک دوست نازنین این را گفتم و او نهایت لطف را به من کرد و آمد آن لحظه را اینجا ثبت کرد. ... اما ادامه اش:

حقیقت اینست که می خواهم شاد باشم این شب برفی را اما برای شاد بودن هم تمرکز نمی توانم.

بیرون از پنجره برف است و سپیدی و نوری که شب های برفی نمیدانی از کجا تابیده بر آسمان ...دنبال دو نفس شعر می گردد نگاهم رفته تا دور دور ِ شاخه ها و خیس خیس برگشته و دست خالی و سردش را در دست های من گذاشته که مادر هر بار چراغ را روشن می کند و عکس من و اتاق و خودش می افتد توی شیشه و برف توی تاریکی شب گم می شود و من و نگاهم را بر می گرداند توی همین خانه...

مادر دست بر شانه ام گذاشته و می گوید:

    - پاشوبریم...برف نمی آد.

من صدای خودم را می شنوم که جواب می هد:

      - خانوم خانوما! شب برفی کجا بریم؟

و مادرم خیلی پیش تر از اینکه جواب مرا بشنود از من دور شده. من باز می روم چراغ را خاموش می کنم بر می گردم پشت شیشه و گوش می سپارم به این همه حرف سپید که شب هفتم زمستان گفت...

 

+ کتا ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۸
comment نظرات ()