آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

من و خستگی

 

درب و داغان هستم. نای هیچ کار ندارم. همه ی اعضای بدنم درد می کنند. دل و دماغ هم ندارم. غر بلند هم نمی توانم بزنم. دلم می خواهد گریه کنم. تنها باشم که بتوانم گریه کنم. و بعد با چشم های گریه آلود بخوابم. الان هم یک بچه ی پنج شش ساله ی لوس دارد توی دلم گریه می کند. تمام صورت ش خیس است و آب دماغش راه افتاده و هیچکس هم نیست که یک دستمال بهش بدهد. توی کوچه سوز سردی می آید. یک نفر که انگار صدایش از خانه ی همسایه ی دیوار به دیوار دلم می آید هر چند دقیقه یکبار صدایش را بلند تر می کند و می گوید :

«نه! این زمستان را هیچ دوست ندارم. » راست هم می گوید. باورم نمی شود که امسال روی یک برف درست و حسابی را ببینیم. نه ! اصلن انگار دیگر دلم برف هم نمی خواهد. کاش می شد زمستان را یک جوری می رفتیم نیمکره ی جنوبی و اردیبهشت دوباره برمی گشتیم نیمکره شمالی. یک چند سال این کار را می کردیم شاید بعد دلمان برای زمستان تنگ می شد. امسال همه اش یک نفر رهگذر هم توی دلم ته کوچه های خلوت شب راه می رود و بلند بلند شعر زمستان اخوان را می خواند. فکر هم نمی کند که مردم خوابند...بیدار می شوند. آخر خوش صدا هم که نیست لامصب.

ساعت شده پنج و سه دقیقه. این خانم همکارمان دارد تند و تند یک کار هایی را سر هم بندی می کند که بعد بدهد به من بفرستم کارگاه. حتم دارم توی کار های عجله ای ش بی دقتی و خرابکاری از آب در می آید. به کار های عجله ای خودم هم اطمینان ندارم. چه برسد به او.

حمید هم امروز از شدت سردرد زنده نبود. کلاه به سر و شال گردن تا زیر چشم ها و چشم ها سرخ و سر در قابلمه ی بخور.

هوا دارد تاریک می شود. امروز روز زوج است و بنا بر این ماشین هم ندایم. یادم باشد فردا حتمن قبض تلفنی را که یواشکی توی کیفم گذاشته ام که کسی نبیند را ببرم پر داخت کنم تا تاریخ اش نگذشته.

دیگه چی؟ دیگه فعلن هیچی. بجز :

 

من و خستگی

- که نشسته قلم دوشم  - و

خوابی

که این همه راهش از من دور است...

+ کتا ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٤
comment نظرات ()