آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بازی شب يلدا

 

 

بازی شب یلدا هم بازی جالب و هیجان انگیز و قشنگیه.

 

توضیحاتش به اندازه ی کافی توی وبلاگ های دوستان داده شده و من نیازی به توضیح اضافه نمی بینم.

اما از نکاتی که خواننده های این وبلاگ نمی دونن:

 

یک: الان که زمستونه بهترین موقع است برای این اعتراف که من به شدت سرمایی هستم. اما قضیه همینجا تموم نمیشه که ! برای خاطر این خصوصیت، لباس پوشیدن ام خیلی خیلی از اواسط پاییز تا اوایل بهار جالب میشه. یک جوراب شلواری پشمی و یک جوراب دیگر رویش. روز های سرد تر یه شلوار گرمکن هم علاوه بر این ها زیر شلوار اصلی ام می پوشم. به علاوه ی زیر پوش آستین بلند و دو تا بلوز و ژاکت رویش. همین الان هم اینجا علاوه بر همه ی این ها یک کاپشن هم بر تن دارم و یک بخاری برقی هم نزدیکی صندلی هم هست که شرایط محیطی زمستانی را برای اینجانب تنظیم کرده.

 

دو: خودم فکر می کنم خوب می رقصم! آیینه هم با من هم عقیده است. اما از کوچکی تا به حال بجز آیینه جلوی هیچکس نرقصیده ام. توی هیچ جمعی نتوانسته ام خودم را راضی به رقصیدن کنم. این خصوصیت را دوست ندارم. اما هست.

 

سه: همیشه و هنوز دلم می خواسته و می خواهد به جای معماری ادبیات فارسی می خواندم. سال سوم دبیرستان که بودم هم کنکور دانشگاه آزاد در رشته ی ادبیات فارسی شرکت کردم اما قبول نشدم.و همیشه به سال کنکور مثل یک تقاطع نگاه می کنم که مسیر زندگی آدم را چه همه تحت تاثیر قرار می دهد...

 

چهار: در بچگی برای خرید هله هوله از کیف مادرم بی اجازه پول بر می داشتم. و همیشه وجدانم از این بابت ناراحت بود. اما خب بقیه ی بچه ها پول تو جیبی هفتگی داشتند و من نداشتم. بعد با امانتداری و نظم و ترتیب توی یک دفتر چه بدهی ها را زیر هم می نوشتم و جمع می زدم و با خودم می گفتم : بزرگ که شدم یادم باشد همه این پول ها را بگذارم سر جایش!

 

پنج: یک عادت بد هم که چند وقت پیش اینجا خودم را تهدید کرده بودم که اگر ترک نکنم می نویسم (و خیلی خیلی هم کار موفقی بوده این تهدید) این بود که عادت دارم ( که البته خیلی کمتر شده تا به حال ها) موقع مطالعه و یا هر گونه تفکری، بد جور حواسم پرت می شود و ابروها ی نازنین ام را می کَنَم. می شود گفت در دوره دبیرستان و دانشگاه حجم ابرو هایم از نصف هم کمتر شد. الان هم هر موضوع جدی ای برای فکرکردن پیش می آید نا خود آگاه می بینم انگشت هایم رفته اند سراغ ابرو ها ...اما قرار است این عادت را بگذارم کنار.

 

 

این پنج مورد برگزیده ای بودند از لیست بلند بالای نگفتنی های اینجانب.

 

میهمان ها ی بعدی این بازی: هر چند که فضولی باعث می شود دلم بخواهد همه ی دوستانی که تا به حال دعوت نشده اند را دعوت کنم اما محدودیت این بازی مجبورم می کند از بین همه ی دوستان عزیز خواننده ی این وبلاگ این پنج عزیز را انتخاب کنم:

 

نقاش خیابان نور

ماه آفل

همبن که هست

انگلیش هشتاد و دو

بی سرزمین تر از باد

 

اگر منت بگذارند و دعوت من را بپذیرند...

+ کتا ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۳
comment نظرات ()