آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اول اینکه

 

اول اینکه بد جوری دارم از فکر های خودم عقب می مانم. همینطور توی صف منتظر هستند و من هی لیستشان می کنم اما باید قبول کنم در این مسابقه ...

 

 روز ها

 تند تر از

 فکر هایم،

 فکر هایم

 تند تر از من

می دوند...

 

نه اول میخواستم بنویسم نگاه!...آخه این چه کاری بود....؟

 

 

اول هم می خواستم از ساسان تشکر کنم که منو به بازی شب یلدا دعوت کرده و از صبح یه لیست هم کنار دستمه تا حالا ده مورد رویش نوشته شده اما هنوز  باید درباره اش بیشتر فکر کنم .

 

نه! ... اول می خواستم یک تکه یادداشت که از چهارشنبه توی دفترچه ام جامانده را بنویسم که به نظرم تا آن را ننویسم هیچ چیز دیگری نمی توانم بنویسم... 

 

اما باز هم این ها نه! اول اینکه قطعنامه بالاخره با پانزده تا رای موافق علیه ایران  تصویب شد و سرگرمی تازه ی ما این خواهد شد که بنشینیم و تاثیراتش را تماشا کنیم ...

 

همه ی این ها به کنار که اول باید یک نقشه را تمام کنم و بدهم رئیس رویش تغییرات بدهد.

+ کتا ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۳
comment نظرات ()