آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
سه جفت جوراب، دو تا جوراب شلواری گرم و نرم زمستانی، چهار تا خودکار رینولدز که از موقعی که گلتن درباره ش نوشته بود دلم خواسته بود، کتاب فرنی و زویی و یک کرم مرطوب کننده دست و صورت هدایای فراموش نشدنی و معصومانه ی دخترک و پدرش بودند. که هر کدام را جدا جدا توی کاغذ کادو پیچیده بودند و روی هر کدام هم جدا گانه یادداشت هایی بود...
این ها به علاوه ی این همه تبریک از دوستان وبلاگستان از بلانش و سرگشته ی نازنینم و فریبای گل که چهارشنبه قدم رنجه کرد تا اینجا و امیرانه که مهر همیشه اش را در وبلاگش یاد آوری کرد و گلناز که پست به اون قشنگی نوشت برام....و این همه این همه کامنت از همه ی دوستان.... دیگه چی می خوام از جون این دنیا ؟
