آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

۱

 یک تکه یادداشت از صبح همین امروز

صبح چهارشنبه است و من بر خلاف انتظار خودم خیلی سبک و سرحال و پر از کلمه بیدار شدم. و گرچه خواب های گنگ و پراکنده و عجیبی هم دیده بودم اما به یادشان داشتم و چه دلم می خواست بنویسم شان اما وقت نبود و باید بلند می شدم و دخترک را راهی مدرسه می کردم.

چشم هایم که باز شد، سرش روی کتف راستم بود و دست راستش روی کتف چپ ام و صدای نفس کشیدن آرام اش یعنی که خواب ِ خواب بود. نفس ِ بلند بیداری کشیدم و بیدار نشد. شاید هم شد و به روی خودش نیاورد. دلم نمی آمد بلند شوم اما دیر بود. پیشانی اش را که چسبیده بود به لپ ام بوسیدم و باز بیدار نشد. بعد کمی جا به جا شدم و این بار او هم جا به جا شد و من گفتم که : « باید برم! ..دیر شده» و بلند شدم. او هم درست مثل دخترک که هر وقت می خواهم از کنارش جایی بروم یک گوشه ی لباسم را می کشد، کمی گوشه ی لباسم را کشید و گفت: «کجا؟» اما گوشه ی لباسم از دستش کشیده شده بود بیرون و خوش خوشانم شده بود. خب آدم خوش خوشانش می شود دیگر! دور تخت دنبال دمپایی هایم گشتم و پیدایشان کردم و رفتم سراغ دخترک.

خواب دیشب ام توی خانه ی پدری حمید که الان دیگر وجود ندارد بود. یک جوری شد که با شوهر خواهرم آشتی کردیم. در حالیکه هیچ اعتمادی بهش نداشتم. نمی دانم چرا حس می کنم خواهر بزرگ تر و از دست رفته ام هم سایه اش روی خوابم افتاده بود...

در ِ اتاق دخترک را باز کردم و او هم از صدای باز شدن در بیدار شد و مثل همیشه ی عمرش لبخند زد. از وقتی شش ماهه بود هر موقع از خواب بیدار می شد لبخند می زد. و چه پدیده ی لذت بخشی بود و هست این لبخنده ی بیداری اش. من هم خندیدم. یک خنده ی صبحگاهی بی دلیل اما خوب. بعد برایش با همان ادا اصول های گوگوش خواندم که: « با تو زلال می شوم / پر پر و بال می شوم /...» اینجا او داشت می گفت :‌« تو این شعرو دوست نداری! » و من هم همچنان می خواندم که : « شعر محال می شوم / بر این روال می شوم»بعد رفتم آشپز خانه و آنجا مخاطب درونی یقه ام را گرفت که بیا این صبح را بنویس. و من تا رفتن دخترک به مدرسه هی گفتم چشم و او هی غر زد که پس کی می نویسی؟و حالا ساعت حدود هشت است و او رفته و نوشتم. خیالت راحت شد؟

۲

دیروز بهترین هدیه ی عمرم بود انگار همان دیدار کوتاه پشت در بزرگ و آبی شرکت. یک دنیا از همه ی مهرت ممنون.

۳

می خواهم اشک بریزم

شیون کنان

بر سر بکوبم...

اما ساکت نشسته ام و تنها

نگاه می کنم

جسم بی جان کودک شعرم را

+ کتا ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٩
comment نظرات ()