آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تا آرامش

دوشنبه ساعت ۷ شب - دفتر چه ی یادداشت- خودکار آبی

حالم خوب نیست. نمی دانم چه م شده. زیر قفسه ی سینه، وسط، کمی متمایل به چپ می سوزد. صورتم هم داغ داغ است. چشم هایم را اگر به حال خودشان رها کنم تصویر همین خطوط را بر دفتر چه مات می بینم. نه! قصد گریه ندارم. نفس عمیق کمی خنک ترم میکند. شاید معده باشد که می سوزد شاید قلب. می گویند درد این دو گاهی مثل سوزش است و بیشتراوقات هم با هم اشتباه می شود. هر کدام باشد دل است. دل. دلم سوخته.

*

حمید دارد با یکی از دوست های قدیمی اش تلفنی صحبت میکند. ساعت هفت شب دوشنبه است. قرار بود برویم گوشی ببینیم. اما نه من حالم مساعد است و نه زمان اجازه می دهد. دوست دارم زود تر برسم خانه. برسم به یک بغل جانانه از دخترک.

یک تکه ی کوتاه کنار کی بورد روی یک یادداشت نوشته شده که محض یادگاری می نویسم اش اینجا:‌

 

تاب بیاور

تاب بیاور

چند کلمه بیشتر شاید

نمانده باشد

تا آرامش...

+ کتا ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢۸
comment نظرات ()