آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

آسمان آبی دل تو و

 حواس نارنجی من و

 این همه ابر سرگردان

 که ندانند غروب آفتاب را نگاه کرده اند

 یا رنگ حواس من

 توی چشم هایشان افتاده

 ...

 کجا بنویسم

 این حکایت را؟

 ...

 اندوه زده

 ابر زده

 چندان هم دلگیر نیست

 رنگ غروب

 ...

 

 

مخاطب درونی: این چرندیات چیه می نویسی؟ اصل حالت چطوره؟

 -اصل حالم؟ مگه حال آدم اصل هم داره؟

مخاطب درونی: طفره می ری؟

 -نه بابا گفتم یه چیزی گفته باشم.

 مخاطب درونی: خب؟

 -اگه بخوام بگم تکراری میشه. گاهی حوصله ی فک کردن ندارم دیگه. همین.

 مخاطب درونی:...

-چرا اینجوری نگا می کنی؟ مگه خودت کار و زندگی نداری گیر دادی به من؟ دلم می خواد غر بزنم. ولی صدامو کسی نشنوه. نمی خوام خودمو لوس کنم. دنبال یه کمی وقت می گردم میون روز برای خودم. تا حالا فکر می کردم این وقتایی که برای خودم توی نت می چرخم مال خودمه. اما وقتی مال خودته که هر کار دلت خواست بتونی باهاش بکنی. من می تونم دست وقتایی که تو نت می چرخم رو بگیرم و با هم بریم گردش؟ نه ! جان من می تونم؟ نمی تونم دیگه! باید اینجا نشسته باشم پای کامپیوتر. ... نفس عمیق.

 حالا بهم بگو شونه ت کجاس که بشه دو دقیقه سری روش گذاشت و حرف نزد؟

صدام کردند. باید برم.

 

 

 

+ کتا ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٧
comment نظرات ()